تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: برای نبودن آدم نامرئی دهکده ی قلبم
امروز برای تو مینویسم برای تویی ک چند روزیست یک خلاء بزرگی از جنس نبودنت در قلب و روحم احساس میکنم کسی ک تاکنون ندیدمش آدم ها از قلب سختش حرف میزنن اما من با خود میگویم اگر بود من قلب سختش منجمدش را نرم میکردم !
میدانی پدر بزرگ خلاءی به وسعت نبودنت قلبم را مچاله میکند میخواستم ک باشی تا در آغوش بگیرمت باروی خوش سلامت کنم و تاوقتی مرا ببینی لبخند بزنی میخواستم شب عید اولین عیدی را از قرآن بهم بدی و برایم نوشته ای کنارش گذاشته باشی!
میدانی دوس داشتم وقتی نمیتوانم از شکست خودم در زندگی ام با تو سخن میگویم دلگرمی داده و تمام آنچه را ک نمیتوانستم به پدر بگویم به تو میگفتم پدر بزرگ میدانی مدتیس در این روز ها دوست داشتم مرا به شهر بازی ببری و تو در صندلی بنشینی و مرا تماشا کنی!
دوست داشتم مرا گاهی گردش و تفریح ببری و از ته قلبت مرا دوست داشته باشی(":
نبودت را در آرزوهایم هم نمیتوانم پر کنم چون هیچ گاه نبودی(: و ای کاش بودی(: حداقل برای من برای نوه ای منتظر بودنت است(: پدربزرگ دلتنگم امشب بیشتر از هرشب دیگه میخواستم باشی بودنی ک در هیچ یک از آدم های اطرافم ندیده ام (":
امضا: قلب یخ زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #528
207
- ❤ 2