ساعت: ۱۲:۴۶
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام به متصدی آخرین ایستگاه
کسی که با قلمش مرا دچار به نوشتن کرد، من برای هرسال یک دفتر جدا میکنم که بنویسم و معمولن قبل از پایان سال، تمام صفحاتش پر میشود، امسال هیچ ننوشتم، به لطف تو و قلمت دوباره اشتیاقم را یافتم.
الان پشت میز کتابدار( مرخصی ساعتی گرفته) نشستم، کولر روشنه، رو صفحهی سیستم مشخصات یک پسر خردسالِ که ۴ جلد کتاب برداشته به امانت را مشاهده میکنم، هر روز صبح زود میآید، کتاب میخواند و میرود. لپتاپم بازه و جزوهی حقوق مدنی را میخوانم، به قفسههای کتاب، به ویژه رمانهای فارسی خیره شدم، در بخش کتابهای مرجع، یک پسر نوجوان سرگردان به دنبال کتابیست کاش میتوانستم راهنماییاش کنم، اما بهتر است آدمها میان سطرها و واژهها یا همین قفسهها و کتابهای کهنه گم شوند، پس لیوان چاییام را بر میدارم و برای تو مینویسم. تلفن زنگ میخورد، بلاخره الان موقتی یک عدد کتابدارم، تلفن را بر میدارم.
بفرمایید: سلام میخوام کتابم رو تمدید کنید، کد ملیاش را میگیرم، وارد میکنم، یک دختر ۱۶ ساله، فقط همین یک کتاب را به امانت برداشته ( بیگانه از آلبر کامو) تمدیدش میکنم، بعد بهش فکر میکنم، اثر " بیگانه" را من در ۱۸ سالگی خواندهم، خواستم بهش بگم در این سن میتوانی رمانهای دیگری بخوانی. مثلن اگر من بودم بهش دیوانگی در بروکلین را پیشنهاد میدادم، خودم نیز همینجا لابهلای قفسههای کتاب پیدایش کردم. دلم میخواست تلفن را بردارم و رندوم با اعضای اینجا صحبت کنم، علیالخصوص آنها که رمانهای جالب را به امانت بردهان، پسرک دیگری میآید، پنج جلد کتاب کودک روی میز میگذارد و میرود، پیتر خرگوشه و دوستانش( متوجه میشوم که این یک مجموعهس، توجهم را جلب میکنم، ازش عکس میگیرم که بعدا این مجموعه را بردارم، خواندن کتابهای کودک و دنیایشان، برایم همیشه دغدغه بوده) دوباره جزوهی مدنی، مبحث وکالت را میخوانم، باد کولر به صورتم میخورد، به شما فکر میکنم، مراوده با انسانها همیشه برایم قابل تامل بوده، یکی از دلایلی که برای شما نامه نوشتم نیز همین بود، شما انسانها را میبینید، کشف میکنید و به احساساتشان اهمیت میدهید، دنبال سفسطه و قضاوتشان نیستید.
به این فکر میکنم، که چرا حقوق را انتخاب کردم، دوباره و صد باره باز هم انتخابش میکنم، شاید به این دلیل که میتوانم با آدمها راجع به دغدغهها، ترسها، مشکلات و رویاهایشان حرف بزنم، برای آنها امن باشم، مثل یک کتابدار، یا یک متصدی ایستگاه.
من اگر قرار نبود پا در راه وکالت بگذارم، حتمن کتابدار میشدم، این کتابخانه تنها پناه من برای بازیابی خودم است، راستش دیگر زنگ تلفن نیز من را به وحشت میاندازد، فعلن فقط کتابها، خواندن، نوشتن و موسیقی آرامم میکند. سعی میکنی از وقایع به دور باشی و دنبال روزنهای هستی که تو را التیام ببخشد، اما زندگی همین است، نمیتوانی کاریش کنی، دیگر توانایی مقابله با رخدادها را از دست دادهام، همه چیز انگار از پیش تعیین شدهاس. البته من در این چرخه با ناملایمات زندگی کنار آمدهام، هیچ اشکالی ندارد، بزرگتر و کاملتر میشویم، پوست میاندازیم و خیلی چیزها یادمان میرود.
تو چطور؟ تو را چه چیزی آرام میکند؟ چه چیزی باعث میشود برای لحظهای متصدی ایستگاه نباشی و در کالبد دیگری زیست کنی؟!.
این نامه حدودا ساعت ۱۰ صبح نوشته شد.
( ۲۳ شهریور)
_شکوه
امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب