TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.78K subscribers
Post #409 357
پست‌خانهٔ نیمه‌شب تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۲ برای: متصدی آخرین ایستگاه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام با خوندن نامه‌هاتون قلبم رقیق می‌شه و گاهی خودم رو جای شخصیت‌ها می‌ذارم، چشم‌هام رو می‌بندم و یک نفس عمیق می‌کشم. یاد آخرین باری می‌‌افتم که با قطار به مقصد…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۳
برای: شکوه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

برای: شکوه؛ مسافری که یک روز زودتر به قطارش رسید
این نامه، بوی باران روی ریل‌ها را می‌دهد…

سلام شکوه،

نامه‌ات کمی پس از عبور آخرین قطار به دستم رسید؛ درست وقتی ایستگاه خلوت شده بود و تنها صدای جاروی پیرمرد نظافتچی با تیک‌تاک ساعت سالن رقابت می‌کرد.
اینجا به مردی که مشخصات مسافران را بررسی می‌کند، «مأمور کنترل بلیت» می‌گوییم؛ اما در داستان تو، شاید بهتر باشد او را مأمور نجات یک سفر بنامیم. کسی که با یک جمله، اول یک کیلو از وزنت کم کرد و چند دقیقه بعد، دو تخت خالی و یکی از بهترین سفرهای زندگی‌ات را به تو بخشید.

وقتی نوشتی هر مسافر دلیلی برای رسیدن دارد، لبخند زدم. راست می‌گویی. من سال‌هاست مقصدها را نه از روی بلیت‌ها، بلکه از چهرهٔ آدم‌ها حدس می‌زنم. بعضی‌ها به‌سوی شهری می‌روند، بعضی‌ها به‌سوی یک نفر و بعضی‌ها فقط می‌خواهند تا جای ممکن از خودِ دیروزشان دور شوند.

پرسیدی آیا از تماشای انتظار آدم‌ها رنج نمی‌برم؟

چرا، شکوه.

بعد از سه سال کار در ایستگاه، فرق میان کسی را که منتظر قطار است و کسی را که منتظر یک آدم مانده، خوب می‌دانم. اولی مدام به ساعت نگاه می‌کند؛ دومی به درِ ورودی.

کسی که منتظر قطار است، با شنیدن سوت از جا بلند می‌شود؛ اما کسی که منتظر یک آدم است، با هر صدای پایی قلبش می‌لرزد.

نمی‌دانم تو این چند سال چشم‌انتظار چه کسی یا چه چیزی بوده‌ای. نمی‌پرسم؛ بعضی انتظارها اگر به زبان بیایند، سنگین‌تر می‌شوند. فقط امیدوارم آنچه منتظرش هستی، سرانجام راه این ایستگاه را پیدا کند. و اگر نیامد، روزی خودت چمدانت را برداری و از سکوی انتظار دور شوی؛ آدم نباید تمام عمرش را به قطاری ببخشد که زمان آمدنش را هیچ‌جا ننوشته‌اند.

از فیلم کوتاهی که گفتی خوشم آمد. اگر روزی آن را بسازم، از چهره‌ها فیلم نمی‌گیرم؛ از دست‌هایی می‌گیرم که دیر رها می‌شوند، پاهایی که لحظهٔ آخر برمی‌گردند، بلیت‌هایی که در مشت مچاله شده‌اند و صندلی‌هایی که پس از رفتن آدم‌ها هنوز کمی گرم مانده‌اند.

و شاید پایان فیلم، زنی باشد که یک روز زودتر به ایستگاه رسیده، کنار خواهرش نشسته و بی‌خبر از همه‌جا، دارد به‌سمت یکی از بهترین خاطرات زندگی‌اش می‌رود.

بیشتر خواهم نوشت، شکوه؛ تا وقتی آن سوی شب، مسافری باشد که نامه‌هایم را بخواند، چشم‌هایش را ببندد و کمی عمیق‌تر نفس بکشد.

— متصدی آخرین ایستگاه


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 3
More from @midnight_post
  1. Oct 17, 2026آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد… چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛ اما نامه‌هایی که هنوز در را…
  2. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۱ برای: برای عزیزکرده:) برای عزیزکرده می دونی عزیزکرده ...خیل…
  3. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۳۵ برای: دایی جان ناپلئون منم امشب دلم برای خودم سوخت. خیلی سو…
  4. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۷ برای: برای پنجاهو و یکی من سلام رفیق سه ساله و همدم ۶ماهه م…
  5. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۹ برای: مهجور چه احساس قشنگ و جالبی ، بین تمامی نامه ها وایب…
  6. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۴ برای: منِ‌واقعی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… امشب برا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →