ساعت: ۰۰:۰۹
برای: مادری که برای شنیدن صدای پسرش به ایستگاه میآمد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
چند سالی است که متصدی این ایستگاهم و خیال میکردم همه کسانی که به اینجا میآیند، منتظر قطاری هستند. تا اینکه زنی را دیدم که پنجشنبهها، درست ساعت هفت عصر، وارد سالن میشد؛ بیآنکه چمدانی داشته باشد یا حتی به تابلوی حرکت قطارها نگاه کند.
روی صندلی سوم، کنار دستگاه فروش بلیت مینشست. وقتی ساعت به هفتوده دقیقه میرسید و صدای بلندگو در سالن میپیچید، چشمهایش را میبست:
«مسافران محترم، قطار شماره ۲۱ تا دقایقی دیگر وارد ایستگاه خواهد شد...»
اعلان که تمام میشد، بلند میشد و میرفت.
ماهها این کار را تکرار کرد. یک شب کنجکاوی بر من غلبه کرد. وقتی خواست از ایستگاه خارج شود، پرسیدم:
«ببخشید خانم، شما منتظر کسی هستید؟»
ایستاد و به بلندگوهای سقف نگاه کرد.
گفت:
«نه. این صدای پسرم است.»
بعد فهمیدم پسرش سالها پیش در همین ایستگاه کار میکرده و اعلانها با صدای او ضبط شدهاند. سه سال بود که از دنیا رفته بود، اما صدایش هنوز هر شب از بلندگوها نام شهرهایی را میخواند که خودش دیگر نمیتوانست به هیچکدامشان سفر کند.
هفته گذشته دستگاه اعلان ایستگاه را عوض کردند. صدای تازهای جای صدای او نشست؛ واضحتر، رسمیتر و بهگفته مدیران، «استانداردتر».
پنجشنبه، زن مثل همیشه آمد و روی همان صندلی نشست. ساعت هفتوده دقیقه، صدای جدید پخش شد. زن سرش را بالا آورد و چند لحظه به بلندگو خیره ماند. چیزی نگفت؛ فقط کیفش را برداشت و بهسمت در خروجی رفت.
نمیدانم چرا، اما دستم را روی دکمه میکروفن گذاشتم و صدایش کردم:
«خانم... لطفاً چند لحظه صبر کنید.»
فایل قدیمی را از میان پوشههای سیستم پیدا کردم. برخلاف مقررات، آن را برای آخرینبار در تمام ایستگاه پخش کردم:
«مسافران محترم...»
زن همانجا، میان سالن ایستاد و چشمهایش را بست.
آن شب هیچ قطاری در ساعت هفتوده دقیقه وارد ایستگاه نشد؛ بااینحال، کسی که سه سال پیش رفته بود، برای چند ثانیه بازگشت.
حالا میدانم ایستگاه فقط محل رفتن و رسیدن آدمها نیست. گاهی کسی به اینجا میآید تا صدایی را ملاقات کند که در هیچ جای دیگری از دنیا منتظرش نیست.
— متصدی شیفت شب
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب