ساعت: ۲۳:۳۷
برای: آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم چرا هنوز مینویسم.
شاید چون حرف زدن با آدمها خستهکنندهتر از سکوت شده است. آدمها معمولاً جوابهایی دارند که من سؤالشان را نپرسیدهام؛ میگویند درست میشود، میگویند زمان همهچیز را حل میکند، میگویند باید امیدوار بود.
اما من مدتهاست به این جملهها اعتماد ندارم.
راستش را بخواهی، من همیشه آنقدرها هم قوی نبودهام که دیگران فکر میکنند.
فقط یاد گرفتهام خراب شدنم را آرام انجام بدهم.
گاهی ساعتها در یک اتاق میمانم و هیچ کاری نمیکنم. نه اینکه کاری نداشته باشم؛ اتفاقاً هزار کار دارم. فقط هیچکدام آنقدر واقعی به نظر نمیرسند که بتوانم دستم را دراز کنم و شروعشان کنم.
بعد شب میشود.
و شب برای من عجیب است.
همهچیز ساکت میشود و چیزهایی که در روز میتوانم نادیده بگیرم، یکییکی برمیگردند.
به گذشته فکر میکنم.
به آدمهایی که بودند.
به چیزهایی که میتوانستند اتفاق بیفتند و نیفتادند.
به خودم؛ به دختری که شاید قرار بود خیلی زودتر از اینها بفهمد چه میخواهد.
اما نفهمید.
هنوز هم نمیداند.
گاهی از خودم میپرسم اگر همهچیز را از من بگیرند، چه چیزی باقی میماند؟
یک مشت فکر پراکنده؟ چند خاطره؟ چند آرزو که دیگر جرئت نامیدنشان را آرزو ندارم؟
من از شکست خوردن کمتر از شروع کردن و دوباره شکست خوردن میترسم.
برای همین عقب میکشم.
به گوشی پناه میبرم، به خیال، به داستانهایی که خودم در ذهنم میسازم؛ به هر چیزی که چند ساعت مرا از خودم دور کند.
و بعد، وقتی دوباره تنها میشوم، میفهمم هیچچیز حل نشده است.
این قسمت را دوست ندارم اعتراف کنم، اما گاهی حتی برای آیندهام هم هیجان ندارم.
نه اینکه هیچ چیز نخواهم.
اتفاقاً چیزهای زیادی میخواهم.
فقط بین «میخواهم» و «میتوانم» فاصلهای افتاده که گاهی نمیدانم چطور باید از آن عبور کنم.
امید هم برای من چیز سادهای نیست.
گاهی هست، خیلی کمرنگ؛ آنقدر کمرنگ که خودم هم به بودنش شک میکنم. گاهی هم دیگر پیدایش نمیکنم.
با این حال، یک چیز درباره خودم میدانم:
هنوز کاملاً تسلیم نشدهام.
اگر شده بودم، احتمالاً دیگر اینهمه درباره اینکه چه کسی هستم، چه میخواهم و قرار است چه بشوم فکر نمیکردم.
شاید همین تناقض، تمام چیزی است که از من باقی مانده؛
دختری که هم از زندگی خسته است و هم هنوز نمیتواند از فکرِ یک زندگی دیگر دست بکشد.
نمیخواهم به خودم دروغ بگویم و بنویسم «همهچیز درست میشود».
نمیدانم درست میشود یا نه.
فقط میدانم امروز، هنوز اینجا هستم.
و شاید برای امشب، همین حقیقت کافی باشد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب