تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: برای آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد .
میدانم، میدانم که با خود فکر میکنی فراموش شدهای. میدانم که هر شب میان گذشته، آینده و حال سفر میکنی. میدانم به آدمیانی که روزی عزیزترین بودند و اکنون غریبتریناند، فکر میکنی؛ به روزهایی که با خود میگفتی تا ابد کنارشان عمرت را سپری خواهی کرد، اما غافل از حوادث تلخ روزگار: ریزش اعتماد، چوب خیانت، طعم تلخ دیر فهمیدن، دیر رسیدن و دروغها...
میدانم گاهی با خودت میگویی شاید اگر در بلاهای طبیعی از دستشان میدادی، میتوانستی برایشان سوگواری کنی و با غم خالص کنج دلت کنار بیایی، اما اکنون آن غم آلوده به خشم و نفرت است؛ غمی که همچون ذغالی روشن در کف دستت داری.
رهایش کن. رها کن، عزیز من. به سال ۱۴۹۹ فکر کن؛ همهی ما رفتهایم و دیگر وجود نداریم. آن چشمهای مواج از انتظار که بیفروغ به راهند را خالی کن. بگذار از گوشهی چشمت غم پایین بریزد و تمام شود. امید دارم روزی آن چشمها منظرهی زیبای خود را خواهد یافت.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #367
263
- 💔 4
- 🕊 2
- ❤ 1
- 😢 1