TGViewer
پست‌خانهٔ نیمه‌شب پست‌خانهٔ نیمه‌شب @midnight_post · 2.77K subscribers
Post #355 331
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: ۳۰ سالگی‌م

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

با سلام، نمی‌دانم از کجا شروع کنم، در ۲۰ سالگی‌ام برای ۲۲ سالگی و در ۲۲ سالگی برای ۲۶ سالگی و حالا در ۲۵ سالگی برای ۳۰ سالگی‌ام می‌نویسم.
به گذر زمان و آدم‌ها خیلی فکر‌ می‌کنم، وسواس فکری گرفته‌ام، همچنان از روزهای تعطیل متنفرم، امروز چند‌ مرتبه به عمه فکر کردم، به عمه‌ای که سالی یکبار هم نمی‌دیدمش، صبح زود که بیدار شدم، یک آهنگ زیبای کوردی پلی شد‌، یکهو به قبرستان روستای پدری فکر کردم، نسیم خنکی از پنجره می‌آمد، به خنکی قبرستان فکر کردم، به اینکه او چقدر تنهاست و این تنهایی را خودخواسته با پایان دادن به زندگی‌اش انتخاب کرد، راستش من دل و جرئت او را ندارم، من به هر‌ چیز با وجود بی‌رحمی دنیا، هرگز نمی‌توانم به پایان زندگی فکر کنم، دیوانه‌ی زیستن‌م، اما می‌دانی قبلن‌ها دیوانه‌تر بودم، باب دیلن گوش می‌دادم و می‌رقصیدم، یا با آهنگ‌های قمیشی پرواز می‌کردم، آنجایی که می‌گفت، مسیر زندگی مثل یه روده که یعنی راهی جز رفتن نداری. رفتن و گذشتن و گم‌شدن. زندگی بزرگسالی من را ایزوله کرده، در تمام این سالها به زمان‌هایی که شوق داشته‌ام فکر می‌کنم، به زمانی که با بچه‌های مدرسه، در باشگاه توسط مربی‌ای که عاشقانه ما را دوست می‌داشت، تمرین هندبال می‌کردیم و شوق داشتم، زمانی که مسابقات استانی دو، تنها مدال‌آور بخش انفرادی تیم و استان بوده‌ام یادم نمی‌رود، چون شوق داشتم، وقتی در راهنمایی معلم ادبیات‌ِ بدعنق مدرسه من را حساس و زودرنج و درس‌خون و مستعد می‌دانست و تشویق‌م می‌کرد، شوق داشتم، وقتی درب ورودی اصلی دانشگاه تهران نشسته بودم و پسرک گیتار می‌زد و قلبم پر از احساس بود، شوق داشتم، وقتی رسیدم به درب دانشکده‌ی حقوق نیز بیشتر از قبل، رد شدن از روبروی سینما بهمن و تماشای کتابفروشی مورد علاقم اونور خیابون، درخت‌های دانشگاه و گربه‌هاش، سر ذوقم می‌آورد، هنوزم شوق دارم، امیدوارم زمانی که رویاها تحقق یافتند و یک درخت را محکم بغل گرفتم و چند نهال کاشتم، سپس یک مادر بزرگ باحال شدم و نوه‌ها میان نامه، کتاب‌ها و دلنوشته‌هایم سرنخی از اینروزها یافتند، سرگذشت خوبی داشته باشم. امیدوارم تا ۳۰ سالگی دیگر موهایت را کوتاه نکنی و از بلند شدن ناخن‌هایت نترسی و عشق را تجربه کنی، و یکبار دیگر زیر باران تمام تنت خیس شود و از قید و بند‌های دنیا رها شوی.
می‌دانم که هیچ‌چیز اندازه‌ی بارش باران تو را سر شوق نمی‌آورد، پس امیدوارم آنقدر جوان بمانی و باران‌های بسیاری را ببینی، آرامش داشته باشی و خوشحال باشی که از دل بحران‌های این روزها نجات یافته‌ای.

البته که یادت نرود " نجات دهنده" خودت هستی❤️


امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
  • ❤ 8
  • 😢 1
  • 💔 1
More from @midnight_post
  1. Oct 17, 2026آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد… چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛ اما نامه‌هایی که هنوز در را…
  2. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۱ برای: برای عزیزکرده:) برای عزیزکرده می دونی عزیزکرده ...خیل…
  3. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۳۵ برای: دایی جان ناپلئون منم امشب دلم برای خودم سوخت. خیلی سو…
  4. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۷ برای: برای پنجاهو و یکی من سلام رفیق سه ساله و همدم ۶ماهه م…
  5. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۹ برای: مهجور چه احساس قشنگ و جالبی ، بین تمامی نامه ها وایب…
  6. Oct 17, 2026تاریخ: ۲۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۴ برای: منِ‌واقعی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… امشب برا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →