ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نیمه ی گمشده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
یادته روزی رو که رفته بودیم جواب آزمایشتو نشونِ دکتر بدیم ؟
دستام از شدت عرق تو دستت نمیموند .
هی سر میخورد پایین .
موهام از شدت استرس وز شده بود و بیش از پیش فر خورده بود تو هوا .
لپم گل انداخته بود و تو هم هِی مسخره بازی در میآوردی و اعصابمو خورد میکردی .
یادته دکتر گفت فقط یه عفونتِ ساده اس و با چنتا چرک خشک کن خوب میشه ؟
تو هم خندیدی و به دکتر گفتی : دکتر من از همون اولشم میدونستم بادمجون بم آفت نداره ، شما به این خانوم بگو چیزیم نیست .
بعدش که اومدیم بیرون بردی برام بستنی خریدی .
بعدش منو بردی کتابفروشی .
بعدشم رفتیم نشستیم تو پارک بازیِ بچه کوچیکا رو دیدیم .
اما تو فهمیدی .
فهمیدی که حتی بعد از بستنی و کتابفروشی و دیدنِ بچه ها حالم خوب نیست .
اومدی سمتم .
صورتم رو تو دستات گرفتی و گفتی :
ریحان من خوبم ، اما تو خوبی؟
اولین قطره ی اشک که از چشمم پایین افتاد و پلکِ اول رو زدم ، فهمیدم تو نیستی .
من بودم که داشتم با روانم میجنگیدم .
که تنهایی رفتم دکتر و جواب آزمایش نشون دادم ، بستنی خوردم ، تنهایی رفتم کتابفروشی و تنهایی رو نیمکت نشسته بودم .
تو هیچوقت نبودی عزیزم .
نبودی و همچنان نیستی .
اصلا شاید الان ، منم نباشم .
امضا: ری ری
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب