ساعت: ۲۳:۲۸
برای: زنی که با آخرین قطار از ترسهایش دور شد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به کسی که این نامه را پیدا میکند،
سه سال است متصدی ایستگاهیام که قطارها فقط چند دقیقه در آن توقف میکنند. در این سالها آدمهای زیادی را دیدهام؛
بعضیها با گریه آمدهاند و خندان رفتهاند، بعضیها هم خندان رسیدهاند و چند دقیقه بعد، گوشهای از سکو گریه کردهاند. کمکم یاد گرفتهام حال آدمها را نه از صورتشان، که از چمدانهایشان بفهمم. آدمی که برای سفر آماده باشد، چمدانش را محکم در دست میگیرد؛ اما کسی که در حال فرار است، مدام پشت سرش را نگاه میکند.
سهشنبهشبی در پاییز، کمی پیش از رسیدن آخرین قطار، زنی جوان وارد ایستگاه شد. باران میبارید و موهایش به صورتش چسبیده بود. یک کیف کوچک همراهش بود؛ آنقدر کوچک که معلوم بود فرصت نکرده چیزی جز ضروریترین چیزهای زندگیاش را بردارد.
پرسید:
«این قطار تا کجا میرود؟»
گفتم:
«تا آخر خط.»
نگاهی به تابلوی مسیر انداخت و گفت:
«همانجا یک بلیت میخواهم.»
هنگام پرداخت پول، آستینش کمی بالا رفت. روی مچش جای کبودی بود. چیزی نپرسیدم. در این شغل یاد میگیری بعضی سؤالها برای دانستن نیستند؛ فقط آدم را مجبور میکنند چیزی را که بهسختی پنهان کرده، دوباره به زبان بیاورد.
بلیت را به او دادم. رفت و روی نیمکت انتهای سکو نشست؛ جایی که چراغش سالهاست خراب است.
چند دقیقه بعد، مردی نفسزنان وارد ایستگاه شد. عصبانی بود و تصویر همان زن را روی تلفنش نشانم داد.
گفت:
«این زن از اینجا رد نشده؟»
در تمام سه سال خدمتم، درباره زمان حرکت هیچ قطاری دروغ نگفته بودم، هیچ مسافری را اشتباه راهنمایی نکرده بودم و حتی یکبار هم پول اضافهای از کسی نگرفته بودم.
اما آن شب به چشمهای مرد نگاه کردم و گفتم:
«نه، کسی را ندیدهام.»
قطار که رسید، زن سوار شد. پشت پنجره نشست، اما تا لحظه حرکت سرش را بالا نیاورد. فقط وقتی قطار از کنار اتاقک من میگذشت، نگاهم کرد. لبخند نزد، دست تکان نداد؛ تنها کف دستش را برای لحظهای روی شیشه گذاشت.
قطار رفت و ایستگاه دوباره ساکت شد.
نمیدانم آن زن به کجا رفت، چه نامی داشت یا اکنون چه میکند. حتی مطمئن نیستم تصمیم درستی گرفته باشم. من فقط متصدی ایستگاهم؛ کارم این است که مراقب باشم قطارها بهموقع برسند و آدمها سوار قطار درست شوند.
اما آن شب فهمیدم گاهی مهم نیست قطار به کجا میرود؛ مهم این است که کسی نگذارد تو را پیش از حرکت، از آن پیاده کنند.
این اولین دروغ دوران خدمتم بود.
و تنها کاریست که بابتش نشان افتخار نمیخواهم؛ چون همین که آن زن اکنون جایی دور از این ایستگاه، بدون ترس خوابیده باشد، برایم کافیست.
— متصدی شیفت شبِ ایستگاهی که نامش را نمینویسم
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب