ساعت: ۲۳:۰۰
برای: آن که نیست
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همیشه ميگفتي برات مهمم ! با کارات ، رفتارات و همهي رياکشنات نشون میدادي و من حس میکردم برات مهمم !
اما مهم نبودم !
اگر بودم که نمیرفتي ، اگر بودم که اینجوري نميکردي!
حتي یادته از اینکه یه روزي نباشم ، میترسیدي ؟
الآن دیگه نميترسي !
الکي بهت دل خوش کرده بودم ، وقتي تو حتي دلت تنگ نمیشه براي من
دلم و به چي خوش کنم ؟
همهي افکار و کاراي من تو بودي ، الآن براي کي هستي :)؟
چند شبه که دیگه خوابتم ندیدم ، تو خوابم دیگه یه سر به ما نمیزني ؟
یعني الآن قهر کردي یا ...
یا واقعاً همه چیز تموم شده ؟!
نگو که تمومه ! چون من نميخوام باور کنم ، نمیخوام بپذیرم که همه چیز تموم شده !
یا خیلي بي رحم و احساساتي ! یا شایدم خیلي دل صبوري داري
اما بین اینا ، این و میدونم که بدون وجودت ، بدون فکر کردن بهت ، بدون دیدنت ، نفس کشیدن و زندگي کردنم الکي و حرومه و تو نیستي !
نمیخواي بیاي ؟ واقعاً نمیاي ؟
واقعاً من و از ذهنت پاك کردي و در حدي فراموشم کردي که حتي بهم نگاهم نميکني یا یادت رفته که من کي و چي و کدومم ؟
حالا دیگه کي ساعت ها پشت پنجره میمونه تا بلکه رد بشي و نگات کنه ؟
کي وقتي یه روز نباشي نگرانت میشه ؟ کي مثل من به هر آب و آتیشي میزنه تا از راه دور یکم حالت و خوب کنه ؟ کي واقعاً ؟
امضا: ریرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب