ساعت: ۰۰:۵۴
برای: برای اهالی پست خانه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
«با عجله خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. نمیدانم چرا اینقدر عجله داشتم؛ گویی جایی کسی منتظرم بود و من باید قبل از اینکه چایمان سرد شود، میرسیدم ، یا که قبل از اینکه بستنی مان از دهن بیفتد.
به ایستگاه که رسیدم، شلوغ بود. صندلی خالی پیدا نکردم و به میلهها تکیه دادم. کمی که گذشت، صندلیها خالی شدند و توانستم بنشینم. اتوبوسها یکی پس از دیگری میگذشتند و من، همچون مسافری جامانده، در میان جمعیت مانده بودم و چهرهام حالتی از حیرت و توهم به خود گرفته بود. نمیدانم اتوبوس دهمی بود یا پانزدهمی؛ در آن میان، پسرانی از این سرزمین که خداوند از جنتلمنی و خوشرخساریِ هیچکدامشان کم نکند، مدام تمرکزم را به هم میریختند؛ دهانشان را که باز میکردند... بله، میگذشتند.
ناگهان صدای ناتوانی از پشتسرم شنیدم. رویم را برگرداندم؛ صاحب دکهای بود که درست پشت ایستگاه قرار داشت. رخساری مهربان داشت و مدام «دخترم، دخترم» صدایم میکرد.
جواب دادم: «بله پدرجان؟»
- دخترم، چرا نمیروی؟
- چرا پدرجان؟
- آخه ساعتهاست اینجا نشستهای! منتظر کسی هستی؟
- نه.
- گم شدی؟ نمیدانی کجا بروی؟
خندهای کردم و گفتم: «نمیدانم؛ فکر کنم بین گم شدن و پیدا شدن، مقصدی نامعلوم دارم.»
پدرجان متوجه منظورم نشد؛ با همان مهربانی پرسید: «آب میخواهی؟»
گفتم: «ممنون، خدانگهدار.»
روایتی از امروز نوزده شهریور 1405
ئاڤان
امضا: آوان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب