ساعت: ۲۲:۴۵
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه .
خوشحالم که هنوز هم ذوق نوشتن دارین وقتی گفتین نامههاتون گم شده فکرکردم شاید زخم کهنهی باقیمونده از عشق هم کمی بهتر شده باشه که شاید کهنهتر شده باشه فکر کردم شاید روح خسته شما کمی التیام پیدا کرده باشه و کمی به جای اینکه همش مراقب عشق باشه مراقب خودش بوده باشه برای همین عمیقاً برای شما خوشحال شدم.
عشق هنوز برای من مبهم ترین مفهوم دنیاست . دوره و مقدسه اصلا فکرمیکنم آدم تا از دست نده نمیفهمه چقدر عاشقه:)درمورد زندگی ساز بودنش هم؟ فکرنکنم.
نامه قبلم به شما رو هنوز نگه داشتم که همینجا میفرستمش .
اینکه دوباره تصمیم گرفتهام برای شما بنویسم از عجایب این روزهای من است و من این روزها از چیزهای عجیب، عجیب خوشم میآید ..
امیدوارم کلمههایم برای شما خستهکننده و مزاحم نباشند و نامهها ادامه دار شوند..
نامهتان را خواندم؛ آرام و با مکث، مثل آدمی که میخواد کتاب موردعلاقهاش هرگز به پایان نرسد !
اینکه تصمیم گرفته اید دوباره دست به قلم شوید برایم باارزش است، میبینید این همان معجزهی نوشتن است
که گاهی مرهم است و گاهی درد ، گاهی قدرت میشود و گاهی زخم، گاهی به جلو میراند و گاه به عقب پس میزند !
کلماتتان را با دقت خواندم، نوشتههایتان درمورد عشق من را به یاد کمانچهی کیهانی میاندازد انگار هرچه کیهان کلهر مینوازد را شما به زبان آوردید .
نوشته بودید که بابت مراقب دلم بودن به من تبریک میگویید ، در تهمیدات قسمتی نوشته شده است که در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند ، عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند.
به نظر میرسد عشق پاداش ادمهای جسور است و در این راه ادمهای محافظه کار دیر یا زود فراموش میشوند.
نوشتههایتان حس خوبی به من میدهد، انگار که زمستان سردی است و درحالی که سوز سرما جانسوز است گوشهای از اتاق شومینهای روشن است ، درحالی که درختان خشکیده اند لبهی پنجره هنوز شاخه گل سرخی به زندگی ادامه میدهد و درحالی که ناامیدی مثل بیماری ای مسری هرجای این سرزمین گسترش مییابد هنوز امید مثل جوانه ای کوچک میروید .
نوری در اعماق قلبم روشن است که فکرمیکند در آینده ای که دور نیست میتواند کتابی را در دست بگیرد که شما نوشته اید !
در نامهی قبلتان نوشته بودید که ذات دوست داشتن نوشتههایتان را دلنشین میکند، کم و بیش درست است
درواقع ذات دوستداشتن همیشه هم دلنشین نیست این بیقید و شرط بودن دوست داشتن است که به آن اعتبار میبخشد و شما خوب بلد بودید که بیقید و شرط دوستبدارید .
جايي خواندم که نوشته بود زنان، بازندگان همیشگی در راه عشقاند
انگار درست است ما زنان چه شما مردها بلد باشید دوست بدارید چه نباشید بازندهایم :)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب