تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: هوریا
سلام هوریا خانم
احوال شما؟ امیدوارم خوب باشید☘
خوشحال شدم که به یاد من بودید.
برای من خوشحالید که نامه هام گم شدن؟🙃
حافظ میگه:
«از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست»
من هم مینوشتم که از آتش مراقبت کرده باشم و نگذاشته باشم که بمیره...
مینوشتم که زیبا باشم ولی حالا نمیدونم با این نوشتن زیباتر میشم یا با ننوشتن؟
حالا بگذریم...
راستی کاش این پستچی تو کارش جدی تر بود و یهو تعطیلش نمیکرد که اون نامه ی شما رو میخوندم.
حالا چرا نمیدونید عاشق شدید یا نه؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #313
250
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۸ برای: هاشم سلام . خوشحالم که حالتون خوبه عمیقا دلم برای حس خوبی که داستانتون داشت تنگ میشه. برای خودم و داستان ناتموم یکم ناراحتم اما برای شما؟ خوشحالم . جواب نامهای که برام نوشته بودین رو داده بودم اما اینجا تعطیل شد…
- 🕊 5