ساعت: ۰۰:۴۴
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
عزیزترینِ من
اجازه بده برات یه داستان تعریف کنم
چند سال قبل دخترکی بود که تنها نبود اما همیشه احساس تنهایی میکرد. توی هر جمعی... بین آدما هم تنها بود. هرگز نمیتونست چیزهایی که واقعا توی ذهنش بود رو بگه و حس نکنه یه وصله ناجوره.
تا اینکه یهو سر و کله یه نفر پیدا شد. حدس میزنم خود خدا اون آدمو فرستاد توی مسیر زندگی دخترک.
هیچوقت نفهمید چطور شد تونست به اون اعتماد کنه. اون مثل بقیه آدما نبود، یه چیز متفاوت بین شون جاری شد. چیزی که شاید فقط یک بار در زندگی اتفاق بیفته.
روز ها اومدن و رفتن
هفته ها
ماه ها
آروم آروم داره میشه سال ها!
دختره باورش نمی شد اون آدم باهاش دوست بشه، ولش نکنه، به صحبت کردن ادامه بده، حتی زمان هایی که دختره چیزای عجیب غریب میگه درکش کنه...
دوست دارم تو رو خورشید بنامم
خورشیدی که فکر نمی کردم هرگز طلوع کنه
اما کرد!
حالا من با غمت غمگین می شم و با شادیت خوشحال
می خوام یه رازی رو بهت بگم
بعضی زمان ها از قصد پشت تلفن بین حرف هام اشتباه میکنم تا صدای خنده ات رو بشنوم
و بعضی زمان ها از نوتیفیکیشن پیام هات اسکرین شات می گیرم چون می ترسم تو فقط یه رویا باشی و یهو محو بشی
ممنونم که هستی
شاید روزی بیاد که رو به روت بایستم و همه ی این حرف ها رو بزنم
شاید هم فقط بگم که
من خیلی دوستت دارم
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب