تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۸
برای: آنهایی که می گویند چرا احساسات نداری
خسته ز درون ز بالین ز افکارِ درونِ مغزم.
این خستگی ها تا کی ادامه دارد را نمی دانم
فقط می دانم حال خسته ام
چنان در مغزم دونفر در جنگ اند باهم که من نمی دانم کدامشان هستم
فقط می دانم من بی طرف ام و کاری نکرده ام فقط خسته ام
حال من اینجاهستم،
بی شوق و ذوق!
بی اراده نسبت به قبل
حالِ مرا می بینید؟
شده ام بی یار،درکوچه ها پریشان!
ز سرمای دستانم به او پناه برده بودم؛
که دستانم را نگرفت به کنار ،حتی بدون خداحافظی مرا ترک کرده و رفته!
دگر حالی نیست که خوب باشد یانه
که تعریفی ازش بشود یانشود
چه برسد به سرمای درون دستانم که حال گرم است یا سرد!
او رفته به کنار،
او نه خود را بلکه همراه خود قلبم هم ربوده و برده است!
دراین سینه
هیچ قلبی نیست!
فقط جای خالی است!
جای خالی او و جای خالی قلب ام در سینه ام!
من قلب ندارم.قلبم را ربوده اند!
یک انسان بی قلب چگونه می تواند از این به بعد با انسان های دیگر آداب ومعاشت کند؟چگونه می تواند بازهم عاشق شود؟وقتی قلب ندارد.چگونه می تواند؟!
امضا: زهرا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #278
501
- 💔 10
- 🕊 1