ساعت: ۲۳:۴۷
برای: فرزندانِ ایران
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درود بر تکتک فرزندان ایرانزمین 🦁🌞
خیلی وقت است که دیگر نمیتوانم غمهایم را مثل گذشته روی کاغذ بیاورم. انگار غمهای من مسافران قطاری فرسودهاند که در ایستگاه اندوه توقف کردهاند و هیچکدام خیال پیاده شدن ندارند...
شاید ایستگاه کاغذکاهی برای اینهمه غم کوچک است؛ اما مگر قلب من چقدر جا دارد؟
چه شد که خدا فکر کرد قلب تکهتکهشدهی مردم ایران، تاب تحمل چنین دردی را دارد؟
چه شد که فکر کرد مادران ما میتوانند با جای خالی فرزندانشان زندگی کنند؟
مگر آرزویشان جز دیدن لباس دامادی و عروسی فرزندانشان، شنیدن خبر موفقیتشان و تماشای پیر شدنشان بود؟
خدایا، چه شد؟
آیا واقعاً قرار بود قصهی ما اینطور تمام شود؟
خدا کجایی؟
چقدر دیگر باید صدایت بزنیم؟
چطور توانستی اینهمه اشک را ببینی و آسمانت همچنان ساکت بماند؟
و حالا، برای آخرین بار صدایت میزنیم...
خدایا، ما دیگر جز تو کسی را نداریم. اگر روزهای روشنی برای جبران اینهمه رنج کنار گذاشتهای، زودتر برسانشان. بگذار مادرانمان دوباره از ته دل بخندند، جوانهایمان بیترس رؤیا بسازند و ایرانمان طعم آزادی را بچشد.
اما خدایا، اگر آن روز رسید، یادت باشد که خیلیهایمان دیگر نیستیم؛ خیلیهایی که باید میماندند، باید میخندیدند و باید آزادی را با چشمهای خودشان میدیدند.
و چه تلخ است رسیدن به رؤیایی که سالها برایش گریستهایم، اما دیگر نمیتوانیم آن را با تمام کسانی که دوستشان داشتیم، قسمت کنیم...
خدایا، ما ایرانِ آزاد را میخواستیم؛
اما دلمان میخواست تمام فرزندانش هم در آن آزادانه زندگی کنند. 🖤
امضا: فرزندِ ایران
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب