ساعت: ۲۳:۰۷
برای: برای منی که دو سر تنهایی رو تجربه میکنم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همیشه فکر میکردم دنیا یه جایی منتظر منه تا آدمی رو که میخوام، سر راهم بذاره. برای همین به هیچکس اجازه نمیدادم وارد دنیام بشه، نه آشنایی معمولی، نه حتی فرصتی برای شناختن.
تا اینکه یه روز، برای اولین بار خودم از یکی خوشم اومد. خودم خواستم بشناسمش، خودم دلم رفت و خودم به چیزی امید بستم که هیچوقت قولی برای اتفاق افتادنش نداده بود.
اما اون گفت قبلاً عاشق کسی بوده که رفته و حالا دیگه حوصله آدمها رو نداره. گفت باید به خودش فرصت بده تا بتونه خودش رو نجات بده و اون آدم رو کمرنگ کنه. منم گفتم باشه؛ شاید واقعاً به زمان نیاز داره، شاید هم من اون آدمی نیستم که دلش میخواد.
ولی چیزی که نمیفهمم اینه که چرا هنوز یه گوشه ذهنم دنبال راهیه که بتونم کنارش باشم. چرا مدام فکر میکنم شاید اگر من کنارش بودم، میتونستم حالش رو خوب کنم؟ چرا دلم میخواد بهش ثابت کنم هنوز هم میشه یکی رو دوست داشت، حتی وقتی یکی دیگه دوستت نداشته؟
و از همه عجیبتر اینکه چرا هنوز از خودم میپرسم: مگه من چی کم دارم که نمیخواد منو؟
حالا یه نفر هست که منو میخواد، اما من نمیتونم همون احساسی رو که اون به من داره، بهش داشته باشم. نمیتونم فقط به خاطر اینکه آدم خوبیه یا منو دوست داره، خودم رو مجبور به دوست داشتنش کنم.
و اینجاست که همهچیز مسخره و دردناک میشه؛ یکی رو میخوای که تو رو نمیخواد، یکی تو رو میخواد که تو نمیخوایش. انگار همیشه یه جای این ماجرا، یکی باید با احساساتی زندگی کنه که جایی برای رفتن ندارن.
من نه میتونم کسی رو مجبور کنم منو بخواد، نه میتونم خودم رو مجبور کنم کسی رو بخوام.
فقط نمیفهمم چرا وقتی بالاخره تصمیم گرفتم بهجای منتظر موندن، خودم کسی رو انتخاب کنم، نتیجهش شد این همه فکر، این همه سؤال و این حس لعنتیِ نخواستنی بودن.
شاید دردناکترین قسمت ماجرا همین باشه؛ اینکه آدمی که همیشه از دل بستن میترسید، بالاخره دل میبنده، اما درست همونجا میفهمه که دوست داشتن، بهتنهایی برای رسیدن کافی نیست.
امضا: ناهمرس
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب