تاریخ: ۲۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۴
برای: تنهایی غریبم
هیچگاه نفهمیدم این تنهایی از چه زمانی گریبانگیرم شد. زمانی به خودم آمدم و دیدم نه پدر، نه مادر، نه برادر و نه دوست و یار، هیچکدام هیچگاه برای من نبودند. همیشه جای طناب بار مسئولیت بر روی شانههایم زخمین و خونین بوده. همان کودک تنها در آغوش تاریک کنج اتاق بودم.
ای کاش میشد گاهی که به مادر میاندیشم، لالایی و زانوی پرمهرش به یادم بیاید، اما هیچگاه نصیبم نشد. یا گاهی که از پدر سخن میگویم، وصف دست پرمهرش بر سرم و بوسههایش بر پیشانیام را بگویم، اما هیچگاه آن هم نصیبم نشد.
هر روز که شمعهای زندگیام یکی پس از دیگری خاموش میشوند، بیشتر در امواجی از تنهایی غرق میشوم؛ با کولهباری از حسرت و دلشکستگی، با اشکهایی که کسی جز من و دیوارهای اتاق ندیدند. شاید خدا هم ندید.
گاهی به این میاندیشم که اگر روزی بگویند مریضی لاعلاجی داری، شاید با تبسمی خالی از مهر جواب بدهم و چهبسا خوشحال شوم. این روزها دلم تمام شدن میخواهد؛ تمام شدن همهچیز، از جمله خودِ خودم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1271
86
- 💔 2
- ❤ 1