تاریخ: ۲۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: مامان
سلام مامان.
از وقتی بابا رفت، تو دیگه تو پذیرایی ننشستی، باهامون نخندیدی، از وقتی اون رفت رفتی تو اتاقت و تا صبح تو گوشی هستی.
دلم برای خونه ی پر سر و صدامون تنگ شده.
دلم برای حرفامون، فیلم دیدنامون، رقصیدنمون تنگ شده.
من واقعا قصد ندارم و نداشتم باهات بحث کنم ولی وقتی میبینم که دیگه پیشمون نمیشینی از شدت ناراحتی عصبانی میشم.
امیدوارم این نامه به دستت برسه.
من عاشقانه تورو دوست دارم و هیچ کدوم تز کارام برای درآوردن لجت نیست.
تو همیشه اسطوره ی من بودی.
همه زندگیم رو میدوئم تا بتونم اون چیزی که بابا ازت گرفت رو بهت بدم؛ عمر رفته ات و تباه شده ت.
باورم کن مامان جز تو باور هیچ کیو نمیخوام.
بغلم کن بازم مامان.
واقعا ازم ناامیدی یا داری الکی ادا درمیاری؟!:)
چون من دارم سکته میکنم از این غم و سکوت پاشیده تو خونه......
امضا: دل
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1272
149
- 💔 10
- ❤ 5