ساعت: ۲۲:۵۹
برای: دایی جان ناپلئون
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
عزیزکم ....کاش میتونستم لحظه ای کنارت بشینم تا باهم گریه کنیم.
منم تو همون سن تو هستم تو همین شرایط.
اتفاقا امروز به پدرم زنگ زدم،مادرو مدرم ی مدته که به شیراز رفتن برای عمل پبوند کبد مادرم که معلوم نیست چی بشه و معلوم نیست کی نوبتش بشه و قرار باشه کی ببینیمش....۱ماه دیگه؟۳ماه؟۶ماه؟۱سال؟ یا...؟....
روزها تنهامو باید درس بخونم
روزها خوب میگذرن اما شب ها.....دروغ است که بگویم نمیترسم از این تنهایی......
داشتم میگفتم، امروز به پدر زنگ زدمو از وضعیت درس ها پرسید و گفت برای خریدن کتاب و جزوه به پول نیاز دارم؟ و من گفتم نه
دروغ گفتم ... خب، چه میگفتم؟ بگویم پول لازم دارم؟ وقتی میدانم پدرم خودش هزار جور نگرانی دارد؟ وقتی میدانم مادرم آنجاست و معلوم نیست چه روزی نوبت عملش برسد؟ وقتی میدانم زندگی، همین حالا هم آنقدر بار روی دوش پدرم گذاشته که گاهی دلم نمیآید حتی یک بار دیگر صدایش کنم و چیزی بخواهم؟
نمیدانم کارم درست است یا نه. شاید باید میگفتم. خب مس چجوری قبول شوم؟شاید اگر میگفتم، راهی پیدا میکردیم. اما آن لحظه نتوانستم. گاهی آدم حتی از گفتن نیازهایش هم خجالت میکشد؛ نه از اینکه خواستهاش زیادی باشد، بلکه از اینکه میبیند کسی که باید برایش پناه باشد، خودش زیر بار زندگی خم شده است.
و این، از آن غصههایی است که نمیدانم چطور باید توضیحش بدهم.
من هم کتاب میخواهم. من هم جزوه میخواهم. من هم دلم میخواهد بنشینم و با خیال راحت درس بخوانم و نگران نباشم که اگر فلان کتاب را بخرم، از کدام هزینه باید بزنیم. من هم دلم میخواهد دغدغهام فقط این باشد که چقدر درس خواندهام، کدام تست را غلط زدهام و چطور خودم را برای کنکور آماده کنم.
اما مگر میشود؟از ترس شب تنها خوابیدن نه میتوانم درس بخونم نه بخوابم.
وقتی بخشی از فکر آدم، حتی وسط حل یک مسئلهی ریاضی، جایی دورتر از کتابها و دفترهایش گیر کرده باشد؟ وقتی نداند مادرش چه میکند، حالش چطور است، کی میتواند دوباره ببیندش و اصلاً آن روزی که قرار است برگردد، چه روزی است؟
گاهی وسط درس خواندن، یادم میافتد که چقدر دلم میخواهد همهچیز عادی باشد. دلم میخواهد مامانم خانه باشد. دلم میخواهد پدرم مجبور نباشد اینهمه بار را بهتنهایی به دوش بکشد. دلم میخواهد وقتی به آینده فکر میکنم، بهجای اینکه هزار جور نگرانی از گوشهوکنار ذهنم سر بلند کنند، فقط بتوانم به همان آینده فکر کنم.
ولی زندگی همیشه از آدم اجازه نمیگیرد، نه؟
گاهی درست وقتی باید تمام حواست را جمع کنی تا آیندهات را بسازی، اتفاقهایی میافتند که تمام حواست را با خودشان میبرند. ان هم در این مملکت.گاهی فکر میکنم برای کدام آینده میجنگم آخر من؟
و من خستهام، دایی جان ناپلئون. از چیزی که حقمون بود و بعد از اینهمه دویدن هتوز بهمون نرسید، از جبرجغرافیایی، از سیاست مردان. نه از درس خواندن، نه از تلاش کردن برای چیزی که میخواهم؛ از اینهمه فکر، از اینهمه نگرانی و از اینکه گاهی حتی نمیدانم باید کدام غصه را اول به دوش بکشم.
اما میدانی چه چیزی از همه سختتر است؟
اینکه آدم نمیخواهد نمک روی زخم کسی بپاشد. نمیخواهد با گفتن دردهای خودش، بار کسی را سنگینتر کند. نمیخواهد پدرش را نگرانتر کند، مادرش را از دور دلواپس خودش کند یا به کسی که خودش حال خوبی ندارد، بگوید که او هم دارد از پا میافتد.
پس سکوت میکند.
میگوید خوبم. میگوید چیزی لازم ندارم. میگوید نگران نباشید، من از پسش برمیآیم.
و بعد، وقتی تنها میشود، تازه میفهمد که چقدر دلش میخواسته یکی از او بپرسد: «واقعاً خوبی؟ چیزی هست که لازم داشته باشی؟ چیزی هست که دلت بخواهد برایم بگویی؟»
و این بار، جوابش را بدون ترس از اینکه کسی را ناراحت کند، بشنود.
ارادتمند؛ یکی از همان آدمهایی که گاهی دلش برای خودش میسوزد.
امیدوارم روزی نه شما، نه من، و نه هیچ کسی برای نیازهای اولیه ش گریه نکند و حتی فکرش را هم درگیر نکند....گرچه این روزها مادرها درحال گریه براب جوانهایشان هستند که کتاب های کنکورشان درخانه و خودشان در گور هستند......
امضا: زری
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب