تقلیلِ دین به اخلاق و پشتوانهی اخلاق یکی از بنانگارههای پروتستانیِ دنیای جدید است که با فیلسوفِ پرزوری که کانت باشد، تثبیت شده است. در حقیقت بهتر است گفته شود که برای انسانِ مدرن دین همان اخلاق است. دین، هر روز بیشتر از دیروز، نه متولیِ تشکیل و تعیینِ ساختارهای اجتماعی و فرهنگی است، نه نقشی در پیونددهی و تشکلبخشی به جامعه و حفظِ سامانِ سیاسی دارد و نه پایگاهی برای مواجهه با امرِ رازآمیز و کنار آمدن با شگفتی و ترس از تقدیر و ... تلقی میشود.
انسانِ جدید مفاهیمِ پیچیدهای چون تقدیر، برکت، بلاگردانی و قربانی، آیین و منسک و ... را با نگاهی از بالا به پایین به مفاهیمِ قابلِ فهم برای خودش(به ترتیب: علیتِ علمی، رشد، باورهای خرافی-تسکینی-هویتی و ...) قهرا ترجمه میکند و رویکردِ پدیدارشناسانهی آن مفاهیم را به حاشیه میبرد چون حاصلش چیزی غیر قابل فهم و نامتقن خواهد بود.
برای انسانِ جدید متولیِ کنجکاویها و شگفتیها معبدِ «ساینس» است، منبعِ مشروعِ ارزشگذاری ارادههای فردی و جمعی-اکثریتی و هویتها با تعاریف یکی گرفته میشوند؛ چون ذاتباوریِ ارسطویی که بنیادِ نظریِ تعریفِ کمال در جکمتِ قدیم بود یکسره از اعتبار افتاده است.
ما اکنون بارِ دیگر در دنیایی به سر میبریم که تردید به دامنِ همهی هنجارها افتاده است. پرسشهای افلاطونی با همهی سادگی و ابتدایی بودنشان بارِ دیگر مهم و حیاتی شدهاند: برای انسان نیک این است که بر امیالش بند زند یا با قدرت در جهتِ برآوردنشان بکوشد؟ آیا غایت در زندگی لذت است؟ آیا حق با زورمندان است و غیر از این هر چه هست صرفا مفهومپردازی و توطئهی ضعیفان است؟ در کشمکشِ نفسانی کدام عنصر حق دارد حاکم باشد؟ در اجتماع کدام؟ آیا فرقی واقعی بینِ ظلم و عدل وجود دارد؟
وقتی همهی بنیادها فروبریزند -و این نتیجهی ناگزیرِ افولِ متافیزیک است-، دیگر اخلاق و سیاست و فرهنگ هم جایِ پایِ سفتی نخواهند داشت. چون از علمِ جدید که مطالعهی فعالِ روشمندِ فکتها و شواهد و نظریهپردازی در موردِ آنهاست، چیزی که بتوان بر پایهاش هنجارها را استوار کرد، در نخواهد آمد. و بی هنجار و ارزش معنایی هم در کار نخواهد بود. چنین است که همه چیز را بر علم بنیاد نهادن و از اخلاق استفادهی دکوراتیو و انضباطی کردن به مرور به بیمبنایی و آشفتگی میانجامد که نمودِ انفسیاش تشویشِ زمینهایِ فراگیر است و نمودِ آفاقیاش بیشکلی و جنجالِ هویتی.
***
در پایانِ هزاره انسانِ جدید تمامیِ ماترک و میراثِ حکمت و نگاهِ قدیم را که به صورتِ مضمر و پوشیده با خود داشت مصرف کرده بود و دیگر تنها از درختی که خود نشانده بود بَر میخورد. نسلهایی که به دنیا قدم میگذاشتند آن اینرسی و رودربایستی را که صورتهای قدیم را تا حدی حفظ کرده بود، نداشتند و اموزشِ جدید به کلی آنها را از شیوهی انسانسازیِ قدیم که مبتنی بر عادتدادن و تربیت در جامعه بود جدا کرد. اینان در بنیاد و به طورِ ریشهای انسانهایی هستند، مستقل و متفرد، دیرباور و مشکوک، اهلِ هزینه و فایده و حساب و کتاب و بیاعتنا به راههای دیربازده و پیچیده. بدیهیاتِ انسانِ قدیم در نظرِ اینها صرفا داستانهایی جالب ممکن است به نظر برسند.
آدمی وسوسه میشود که با جسارت ادعا کند آن شور و همت و منظری که مثلا آمریکای جدید را ساخت، هرگز نمیتوانست در بستری تماما مدرن شکل بگیرد. حاصلِ خالصِ آن اندیشههای جدید اکنون در جوامعِ اتمی، افقی و پرسر و صدایی نمود یافته است که هیجانها و ترندهای مقطعی انرژیاش را مستهلک میکنند. پویاییِ جوامعِ جدید هم به رفتارِ بطنِ دچارِ فیبریلاسیون میماند، به قولی مانندِ کیسهی دربستهای پر از کرمهای وولخورنده!
#انسان_جدید #هنجار #دین #اخلاق
Post #15
518
- ❤ 13
- 👎 4
- 👍 3