🔰 Medi💥cation انجمن
(CBL سابق)
آموزش پزشکی و علوم انسانی پزشکی
زیر نظر مرکز پژوهشهای دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی تهران
✅ Instagram: @MEDICATIONTEAM
Post #634
123
Forwarded from Medinotes
👩🏻⚕🧑🏻⚕ Medinotes - جایی بیرون از تُنگ
تو CPR (اتاق احیا) نشستم و تو حال خودم مشغول نوشتن شرح حال یه بچه ایم که ماجرای ۳ سال زندگیش از کل مریضیایی که من تو ۲۴ سال زندگیم تجربه کردم بیشتره. یهو پرستار با یه بچه رو دستاش سراسیمه وارد میشه و معلومه خبرای خوبی نداره.
میرم بالا سرش، برای بدست آوردن ذرهای هوا دست و پا میزنه و شبیه یه ماهی شده که خیلی وقته از تُنگ آبش افتاده بیرون، عضلات قفسه سینهش به سختی کار میکنن، پوستش تیره شده و به شدت خشکه و انگار دیگه هیچ آبی تو بدنش نمونده.
یهو همه میریزن بالا سرش، استاد و رزیدنت تو کمتر از ۳۰ ثانیه اینتوبهش میکنن، یعنی براش لوله تنفسی میذارن که خودمون بهش نفس بدیم چون دیگه آخرین انرژیشو برا این کار گذاشته بود، خشکم زده و همه سراسیمهن. دست استاد رو میبینم که میلرزه. پرستارا هم.
هر کی یه سمت بچه رو گرفته، دوتا پرستار دارن تلاش میکنن رگ بگیرن، یکی داره سوند میذاره، یکی دیگه داره براش NG میذاره و چندتا دیگه دارن مرتب دارو میزنن. استاد قلبشو گوش میده و یهو داد میزنه: بچهها [ضربان] قلب نداره؛ و حالا ماساژ قلبی.
ماساژ ماساژ ماساژ. نوبتی میریم رو چارپایه و به سختی قفسه سینه کوچیکش رو فشار میدیم. دستامو دور سینهش حلقه میکنم و با دو انگشت شستم وسط سینه رو فشار میدم، همونجا که قراره زیرش قلب باشه، پشت یه قفس استخونی. سعی میکنم همون کاری رو بکنم که تو کلاسا و کاملا شمرده شمرده بهمون یاد دادن. برای این روزا.
جامونو عوض میکنیم و حالا دارم بهش نفس میدم. فک کنم نیم ساعتیه داریم تلاش میکنیم. تو حال خودمم و چشم دوختم به مانیتور که ببینم دارم خوب نفس میدم یا نه. رزیدنت صدام میکنه: خانوم دکتر... کم کم آروم تر نفس بده و قطع کن. پایان احیاست...
باورم نمیشه.
شایدم نمیخوام باور کنم که اون جسم کوچولو دیگه جونی نداره.
یعنی تموم شد؟
به پدر مادرش باید چطوری گفت؟
ظاهرا از لرستان آوردنش، وقتی دیدن حالش بد شده مستقیم راه افتادن سمت تهران چون قبلا هم اینجا بستری بوده، از اون بچههاس که نه خودش میدونه چشه نه دکترا، ۹ ماهشه ولی باباش میگه هنوز گردن نگرفته و بنظر میاد از اون دست بیمارای ژنتیکیه، همونایی که از بس کم پیدا میشن که جزو مباحث حذفی ۹۰ درصد پزشکان، حتی خود اطفالیا.
تو خودمم که میبینم دارن بهش دستگاه اکسیژن وصل میکنن.
"برگشته"
خبر کوتاه بود، درست مثل عمر خوشحالیم از این خبر.
پس بعدش چی؟
اینو خوب میدونم که احتمالا مسیر خوبی رو پیش رو نداره، به هر حال هر کاریش کنی اون ژن کوچولوی لعنتی خرابه و کارا رو خراب کرده، هر کاریش کنی فکر کردن به آینده اش دردناکه.
خدای من تو بگو،
آخه چرا؟
#آزاده_انگورج_تقوی
فارغ التحصیل پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_بیست_نه #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam
تو CPR (اتاق احیا) نشستم و تو حال خودم مشغول نوشتن شرح حال یه بچه ایم که ماجرای ۳ سال زندگیش از کل مریضیایی که من تو ۲۴ سال زندگیم تجربه کردم بیشتره. یهو پرستار با یه بچه رو دستاش سراسیمه وارد میشه و معلومه خبرای خوبی نداره.
میرم بالا سرش، برای بدست آوردن ذرهای هوا دست و پا میزنه و شبیه یه ماهی شده که خیلی وقته از تُنگ آبش افتاده بیرون، عضلات قفسه سینهش به سختی کار میکنن، پوستش تیره شده و به شدت خشکه و انگار دیگه هیچ آبی تو بدنش نمونده.
یهو همه میریزن بالا سرش، استاد و رزیدنت تو کمتر از ۳۰ ثانیه اینتوبهش میکنن، یعنی براش لوله تنفسی میذارن که خودمون بهش نفس بدیم چون دیگه آخرین انرژیشو برا این کار گذاشته بود، خشکم زده و همه سراسیمهن. دست استاد رو میبینم که میلرزه. پرستارا هم.
هر کی یه سمت بچه رو گرفته، دوتا پرستار دارن تلاش میکنن رگ بگیرن، یکی داره سوند میذاره، یکی دیگه داره براش NG میذاره و چندتا دیگه دارن مرتب دارو میزنن. استاد قلبشو گوش میده و یهو داد میزنه: بچهها [ضربان] قلب نداره؛ و حالا ماساژ قلبی.
لوله NG : لولهای که از راه بینی وارد شده و به معده میرسد.
سوند فولی: لولهای که وارد مجاری ادراری شده و جهت تخلیه ادرار و اندازه گیری حجم آن استفاده میشود.
ماساژ ماساژ ماساژ. نوبتی میریم رو چارپایه و به سختی قفسه سینه کوچیکش رو فشار میدیم. دستامو دور سینهش حلقه میکنم و با دو انگشت شستم وسط سینه رو فشار میدم، همونجا که قراره زیرش قلب باشه، پشت یه قفس استخونی. سعی میکنم همون کاری رو بکنم که تو کلاسا و کاملا شمرده شمرده بهمون یاد دادن. برای این روزا.
جامونو عوض میکنیم و حالا دارم بهش نفس میدم. فک کنم نیم ساعتیه داریم تلاش میکنیم. تو حال خودمم و چشم دوختم به مانیتور که ببینم دارم خوب نفس میدم یا نه. رزیدنت صدام میکنه: خانوم دکتر... کم کم آروم تر نفس بده و قطع کن. پایان احیاست...
باورم نمیشه.
شایدم نمیخوام باور کنم که اون جسم کوچولو دیگه جونی نداره.
یعنی تموم شد؟
به پدر مادرش باید چطوری گفت؟
ظاهرا از لرستان آوردنش، وقتی دیدن حالش بد شده مستقیم راه افتادن سمت تهران چون قبلا هم اینجا بستری بوده، از اون بچههاس که نه خودش میدونه چشه نه دکترا، ۹ ماهشه ولی باباش میگه هنوز گردن نگرفته و بنظر میاد از اون دست بیمارای ژنتیکیه، همونایی که از بس کم پیدا میشن که جزو مباحث حذفی ۹۰ درصد پزشکان، حتی خود اطفالیا.
تو خودمم که میبینم دارن بهش دستگاه اکسیژن وصل میکنن.
"برگشته"
خبر کوتاه بود، درست مثل عمر خوشحالیم از این خبر.
پس بعدش چی؟
اینو خوب میدونم که احتمالا مسیر خوبی رو پیش رو نداره، به هر حال هر کاریش کنی اون ژن کوچولوی لعنتی خرابه و کارا رو خراب کرده، هر کاریش کنی فکر کردن به آینده اش دردناکه.
خدای من تو بگو،
آخه چرا؟
#آزاده_انگورج_تقوی
فارغ التحصیل پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_بیست_نه #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam












