چند وقتی بود که هم سها و هم تالار معتمدی، سرشان حسابی خلوت بود.
کنار هم نشسته بودند؛
سها یک طرف، تالار هم طرف دیگر.
هر دو آنقدر بیکار بودند که روی گرد و خاکهای دور و برشان شکل میکشیدند و دربارهی چیزهای مختلف حرف میزدند.
البته حرفهایشان هم کمکم داشت ته میکشید.
یک روز دربارهی کتابی حرف میزدند،
روز دیگر دربارهی جلسهای که قرار بود برگزار شود و نشد،
بعد هم دیگر چیزی نمانده بود جز خیره شدن به افق و کشیدن یک نفس عمیق.
سها خمیازهای کشید.
تالار هم خمیازهای کشید.
چند لحظه سکوت کردند.
سها گفت:
«چقدر حوصلهم سر رفته.»
تالار گفت:
«منم.»
و دوباره به افق خیره شدند.
تا اینکه یک روز، سها بالاخره تصمیم گرفت یک تکانی به خودش بدهد.
اول کمی خودش را جمعوجور کرد،
بعد آدمهای تازهای را دور خودش جمع کرد،
کتابها را دوباره باز کرد،
حرفهای تازه پیدا کرد
و کمکم شروع کرد به تغییر دادن خودش.
تالار معتمدی اما از دور همهچیز را زیر نظر داشت.
هر روز یک نفر تازه کنار سها مینشست.
هر روز حرف تازهای جریان میگرفت.
هر روز انگار اتفاقی در راه بود.
تا اینکه یک روز، دیگر طاقت نیاورد.
نگاهی به سها کرد و گفت:
«ببینم... حالا که تو داری نونوار میشی، من چرا نشم؟»
سها چیزی نگفت.
تالار هم منتظر جواب نماند.
دیوارهایش را تغییر داد،
فضایش را عوض کرد،
چراغهایش را روشنتر کرد
و خودش را از نو مرتب کرد.
اما با همهی این تغییرها،
هنوز همان تالار معتمدی بود.
همان جایی که قرار بود آدمها دور هم جمع شوند،
کتابها روی میز باز بمانند،
صندلیها یکییکی پر شوند
و صدای حرف زدن و خندیدن دوباره در آن بپیچد.
حالا دیگر سها و تالار معتمدی،
هر دو آماده بودند.
یکی با آدمها و قصههای تازه،
یکی با دیوارها و فضای تازه.
و انگار بعد از مدتها،
دوباره قرار بود آن سکوت قدیمی جای خودش را به چیزی بدهد که هر دو خوب میشناختند:
شلوغی.
شلوغیِ کتابها،
شلوغیِ حرفها،
شلوغیِ آدمهایی که میآیند، مینشینند و گاهی آنقدر در یک بحث میمانند که یادشان میرود قرار بوده جلسه چه ساعتی تمام شود.
سها نگاهی به همنشین خود انداخت،
تالار معتمدی در را باز کرد
و سها گفت:
بفرمایید داخل؛
جلسه در حال شروع شدن است.
@Soha_javaneh 💫
@javaneh_club 🌱