🤍
اگه بودی و بهت میگفتم: «سرما خوردم... گلو درد بدی گرفتم»،اون نگاه خاصت رو مینداختی، همون که پر از نگرانی بود و تهش یه ذره دلخوری قشنگ داشت.میگفتی:«من چندبار بگم شبا با موی خیس نخواب، پنجره رو ببند، یه وقت یه چیزیت بشه چی زهرا خانم؟»صدا و لحن گفتنت یه آرامش عجیبی همراه میشه، انگار حتی غر زدنت هم مهربونِ،بعد بیهیچ مکثی میرفتی سمت آشپزخونه، صدای باز شدن درِ کابینت و ریختن آب جوش میاومد،و با همون صدای بلند و آشنا میگفتی:«آماده شو بریم درمانگاه،دمنوشم تا برگردیم آمادهست، نمیذارم گلو درد اذیتت کنه.»منم ساکت روی مبل نشسته بودم،با پتو روی شونه هام،فقط نگات میکردم.یه لبخند کوچیک روی لبم می اومد اون لحظه و آخرش به خدایا شکرت ختم میشد.ادم بعضی وقتا به دارو نیاز نداره به یه نگران شدن نیاز داره فقط،اما حالا. نه صدای لیوانا میاد، نه بوی دمنوش، نه اون صدای محکم و نگران که میگفت «اگه یه چیزیت بشه چی زهرا خانم؟»فقط سکوت مونده که بدونم نیستی و قرار روزی باشی(:
Post #1279
830