🤍
اگر بودی؛پیراهن سیاه رنگت با گلاب اتو میزدم و آویز رگال میکردم، و در آخر ام روسری سیاه خودم.موهام با سنجاقِ نقره ای جمع میکردم جلوی آینه به خودم لبخند نصفه نیمهای میزدم.وارد آشپزخونه میشدم، بوی قرمه سبزی، لیمو خشک پیچیده میشد تو فضای کوچیکِ دلنشین آشپزخونه، سالاد شیرازی هم میزدم منتظر میشدم که بیای با همون نگاهِ عمیق قشنگت،همون نگاهی که همیشه منتظرش بودم،بعد نماز با همان لبخند محجوبت که همون نگاهی که از اولین دیدار، مامان گفت: این پسرِ خیلی با حیاست مادر.. با همون نگاهُ لبخند میگفتی؛ میدونی زهرا؟ انتظار شیرینِ. منتظر یک عشق حلال منتظر یک زندگی حلال شیرینتر. اینکه بعد ازدواج تونستم بیشتر به سمت خدا برم نزدیک ترش بشم شیرینتر. اینکه خدا منُ واسه تو و تو رو واسه من انتخاب کرد که کنار هم حلال ترین راه دنیا رو بریم.وسط ازدحام و ترافیک خیابون فرهنگ، چراغ های مسجد قائم از دور برق میزد. باد خنک پاییز بوی اسپند پخش کرده بود بین مردم.از گوشه چشم نگات میکردم پیراهن مشکی و لبخند محوی که تهش خستگی روزه،بی صدا میگفتی: چیه خانم نگاه میکنی. زیر لب میگفتم:هیچ. وارد حسینیه میشدم روضه شروع میشد، صدای گریه خانما قاطی میشد با صدای مداح..میشینم روی قالی سمت چپ حسینیه، پیرزن روبه روم تسبيح فیروزه رنگش میچرخونه من با سکوت خیره میشم به تسبيح. خانم کناریم اشکاش دونه دونه روی چادرش میریزه زیر لب هی میگه [امام حسینن اوزون بیلیسن زندگیمنن خبرین وار آقالیخ اله منم مشکلیمَ].اشک هام میریزه صفحه گوشی ام روشن میشد پیامت میبینم که نوشتی: گریه کن خانمم، این مدت خیلی سخت گرفتی واسه خودت با ارباب دردودل کن.. چه خوبه که کسی تا این عمق بشناسه تو رو.بین هق هق و زمزمه هام یادِ اون قول و قرار با ارباب برای دوران مجردی ام می افتم، بعد روضه بیرون مسجد بودم،هوای خنک و سرد. تو هم ی لیوان چای گرم گرفتی طرفم میگفتی؛ داغه ولی بخور، اینجور بمونی سرما میخوریی. شال گردنت رو مینداختی رو شونه هام. من لبخند میزنم.یه مرد اگه پناه باشه دیگه نیازی به قهرمان نیست. کسی که امن باشه و به جزئیات توجه کنه. کسی که تو همین حوالی ها هممسیر بشه..ی تکیه گاه که درکت کنه، کسی که کنارش همون زندگیِ آروم ولی امن شروع بشه..
انتظار حلال همیشه قشنگه چه تو عشق چه تو زندگی..پس برای اومدنت و تجربه این لحظات صبر میکنم.
.
Post #958
661
مأمن. Photo