Post #13688
141
میخواستم به دستِ فراموشی سپرده شود گمان میکردم گذرِ زمان از رنگ و بویش میکاهد آنقدر که روزی به خاطرهای دور بدل شود چیزی شبیه به قصهای که روزگاری خواندهای و حالا جز تصویرِ مبهمی از آن چیزی به یاد نداری خیال میکردم گذرِ دو،سه سال آنقدر از خاطرهاش میکاهد که روزی مثل برگی رهاشده از شاخه در میانِ هیاهوی روزگار گم شود و دیگر حتی صدای افتادنش را هم به خاطر نیاورم گمان میکردم زمان با همان صبوریِ عجیبی که فصلها را از پیِ هم میآورد از این خاطره هم عبور خواهد کرد پاییزش را خواهد گذراند برگهای زردش را خواهد ریخت و سرانجام بهاری از راه خواهد رسید که در آن هیچ نشانی از روزهای گذشته باقی نمانده باشد اما حالا که به پشتِ سر نگاه میکنم میبینم بعضی خاطرهها را نمیشود به دستِ باد سپرد دو، سه سال گذشت فصل ها آمدند و رفتند و هر بار خیابانها زیرِ باران خیس شدند یاد آن باران افتادم روزگار لباس عوض کرد از روزهایی که گمان میکردم برای همیشه در آنها جا ماندهام فاصله گرفتم زندگی ادامه پیدا کرد با صبحهایی که بیخبر از گذشته آغاز میشدند با شبهایی که بیهیچ توضیحی به پایان میرسیدند با روزهایی که آنقدر معمولی بودند که هیچکس نمیفهمید در گوشهای از این جهان خاطرهای هنوز تمام نشده است.