Post #13689
110
با خودم میگفتم مگر میشود اینهمه زمان بگذرد و چیزی همچنان باقی بماند؟ مگر نه اینکه باران ردِ قدمها را از کوچهها میشوید و پاییز حتی سرسبزترین شاخهها را هم به رها کردن عادت میدهد؟ پس چرا بعضی چیزها هرچه بیشتر از آنها فاصله میگیری در جایی دورتر از دسترس و عمیقتر از خاطره ریشه میدوانند؟ چرا بعضی روزها با آنکه دیگر در تقویم نیستند هنوز در گوشهای از وجود آدم نفس میکشند؟ شاید چون هر خاطره کهنی به معنای تمام شدن نیست همانطور که افتادنِ برگ پایانِ درخت نیست خزان هرچقدر هم شاخهها را عریان کند نمیتواند ریشهها را از یادِ بهار خالی کند بعضی خاطرهها هم همیناند ممکن است دیگر هر روز به سراغشان نروی ممکن است نامی از آنها بر زبان نیاوری و همه آدمیان فکر کنند رها کرده ای حتی گاهی چنان در زندگیِ امروزت غرق شوی که خیال کنی دیگر چیزی از گذشته باقی نمانده است اما کافیست نسیمِ آشنایی از راه برسد آهنگی قدیمی در گوشَت بنشیند یا خیابانی خیس شبیهِ روزهای به چشمت بخورد تا بفهمی بعضی چیزها هنوز در تو زندهاند درست مثل عطرِ پاییز که با گذشتِ باران از میان نمیرود بلکه در هوای سرد آرامتر و عمیقتر به مشام میرسد عجیب است که آدم گاهی نه در پیِ بازگشت است و نه حتی دلش میخواهد چیزی را از نو تجربه کنی.