از اضطراب خسته بود و گاهی از روزگاری که مجالِ نفس کشیدن نمیداد کلافه میشد دخترِ درونِ آینه را میگویم امروز بعد از مدتها کمی بیشتر نگاهش کردم نه برای پیدا کردنِ خستگیهای تازه نه برای شمردنِ روزهایی که به سختی گذشته بودند فقط دلم میخواست چند دقیقهای کنارش بنشینم بغلش کنم بیآنکه از او بخواهم قوی باشد لبخند بزند یا وانمود کند همهچیز روبهراه است کمی که نگاهش کردم کمی که به چشمهایش فرصتِ حرف زدن دادم فهمیدم چقدر خودش را میانِ بایدها و نبایدها گم کرده چقدر دویده تا از روزگار جا نماند و چقدر نگرانِ فردا بوده بیآنکه سهمِ امروزَش را از آرامش بردارد راستش را بگویم دلم برایش سوخت برای تمامِ وقتهایی که خسته بود و باز هم ادامه داد برای روزهایی که دلش چیزی جز کمی آسودگی نمیخواست کمی که تماشایش کردم دلم خواست به او بگوییم: عزیزِ جان مگر قرار است تمامِ عمر را با دلشوره رد بشوی؟ مگر زندگی فقط همین دویدنهای بیوقفه است و رسیدن به فرداهایی که
هنوز نیامدهاند؟عزیزِ خستهی من گاهی هم بنشین نفسی تازه کن و بگذار جهان برای چند لحظه هم که شده بینیاز از تلاشِ تو به گردش خودش ادامه بدهد.
Post #13670
230