فرونسیس در برابر کتابت: عقل عملی کریمخان در تقابل با بیمایگیِ «سواد آخوندی»
علینجات غلامی
وقتی در تاریخنگاری رسمی و غالب ما نام کریمخان زند به میان میآید، بلافاصله آن کلیشهی دیرپای طبقاتی و دیوانسالارانه خودنمایی میکند: مردی شجاع اما «لری بیسواد» و فاقد تحصیلات. این برچسبزنی البته تصادفی نیست؛ ریشه در یک انحراف عمیق معرفتشناختی دارد که سدههاست بر ذهنیت ایرانی سایه انداخته، یعنی یکی دانستن سواد کاتبی و حوزوی با خرد و عقلانیت بنیادین، و تلقی هر آنچه بیرون از دایرهی خط و کتابت مدرسی است به عنوان جهل و فرودستی. در این تلقی معیوب، اگر کسی بر دقایق صرف و نحو عربی مسلط نباشد یا از بر کردن متون فقهی و کلامی را نداند، عامی و ناآگاه خوانده میشود، حتی اگر کلید سامانبخشی به یک تمدنِ ازهمپاشیده را در دست داشته باشد. اما درست در نقطهی مقابل این دستگاه فکری منجمد، کلام تاریخی و پرخروش خود کریمخان ایستاده است که با فراست تمام بر سر دیوانسالاران و مکاران روزگار فریاد زد: «فکر کردهاید یک لر بیسوادم؟!» این خروش، صرفاً یک موضعگیری عاطفی یا قبیلهای نبود، بلکه دهنکجی آشکار یک عقلانیت زنده، بومی و ملموس به توهم دانایی کسانی بود که سواد را در حاشیهنویسی بر حاشیهها خلاصه کرده بودند.
برای پی بردن به عمق این تقابل باید از دوگانگی علم نظری و عقل عملی در فلسفه سراغ گرفت؛ جایی که ارسطو میان معرفت تجریدی متنی با فرونسیس یا همان عقل عملی تمایز قائل میشود. فرونسیس دانش انتزاعی کتابخانهها نیست که بتوان آن را از روی دفتر و جزوه در مکتبخانه حفظ کرد، بلکه فضیلتِ سنجشگری و خردِ عمل در دل امور متغیر، مشروط، انسانی و عینی است. فرونسیس توانایی بیواسطهی دیدنِ موقعیت، خواندن دست حریف در میدان پیچیدهی واقعیت، و درک نبض جامعه برای کاستن از رنج و بازگرداندن حیات به رگهای اجتماع است. سیاستمدار صاحب فرونسیس نیازی ندارد که برای فهم مصیبتِ نان یا توازن قدرت به متون کهنه رجوع کند، چون خرد او در گوشت و پوستِ زیستجهانی ریشه دارد که با خاک، مردم و واقعیت زمینی تنفس میکند.
در مقابل این عقل عملی، پدیدهای قرار داشت که تاریخ ما طعم تلخش را بارها چشیده است؛ یعنی همان سواد آخوندی و مدرسی که در ساختار صوری و متنمحور خود تا بن دندان دچار فرمالیسم و توهم بود. نخبگان مذهبی و دیوانی اواخر عصر صفوی تا خرتناق در سواد کتابتی غرق بودند؛ منطق صوری میدانستند، در قواعد طهارت و نجاست موشکافی میکردند، برای هر کنش انسانی توجیه فقهی میتراشیدند و مشروعیت آسمانی سلاطین فاسد را با واژگان عربی بزک میکردند. اما همین دستگاه بهاصطلاح باسواد، وقتی در برابر واقعیت زمینی بحران، تهاجم خارجی و ازهمپاشیدگی جامعه قرار گرفت، حتی قادر به تشخیص بدیهیات موقعیت نبود. آنها به جای درک مقتضیات جامعه، در حال صدور احکام انتزاعی و دعاوی ماورایی بودند و نتیجهی این سواد بیمایه، سقوط کشور به قعر فقر، قحطی، کشتارهای مهیب و هرجومرج پس از صفویه شد. سواد آخوندی، متنی میدید اما از فهم واقعیت عاجز بود؛ زبانی پُرتکلف داشت اما در سامان دادن به سادهترین نیازهای زیستی انسانها درمیماند.
حال در چنین اقلیم سوخته و آشفتهای، کریمخان زند سر برمیآورد؛ مردی برآمده از دامان کوهساران زاگرس، از عمق فرهنگ و زیستجهان لک که سنتهای باطنی و باستانیاش انسان را نه از دریچهی قشریگری فقهی، بلکه بر پایهی راستی، کرامت و مروت عملی میسنجید. او به جای اینکه مانند حاکمان متعارف، مشروعیت خویش را از تملق ملایان و حاشیهنویسان مذهبی طلب کند یا القاب پرطمطراقِ صاحبقران و ظلاللهی برای خود دستوپا کند، دست به یک جابهجایی بنیادین زد و خود را «وکیلالرعایا» نامید. این یک موضع سیاسی ساده یا شکسته نفسی دروغین نبود؛ یک چرخش هستیشناختی و پدیدارشناختی در مفهوم قدرت بود. حاکمیت در نگاه او دیگر سایهی خشمآلود آسمان بر سر بندگان نبود، بلکه وکالت و امانتداری بود در برابر مردمی که باید جان و مال و آرامششان حفظ میشد. این همان تجسد بیبدیل فرونسیس سیاسی است؛ فهم اینکه قدرت اصیل از زمین، از اعتماد عمومی و از عدالت ملموس برمیخیزد، نه از کتیبههای تشریفاتی و مجلدات خطی.
Post #6765
775