ناگزیر توضیحی باید عرض کنم
خدمت مهدی رضائیان عزیز و دیگر دوستان
ابدا و اصلا موضوع من رنجش نیست. نه رنجیدهام نه سرخوردهام نه گوشه گرفتهام نه به غار انزوا رفتهام. اتفاقاً صدبرابر انرژی کار دارم و همین ظهر تاکنون دهها صفحه از متون ترجمه سابقام را ویرایش کردهام.
داستان چیست؟ داستان یک واقعیت بسیار سرد است: من با اقیانوس فلسفهی جهانی مواجه شدم و احساس "کمسوادی" دارم در معنای دقیق و استاندارد محققان واقعی جهانی والا هرچقدر هم اینجا مخ محسوب شوم در مقیاس یکی مثل زهاوی پخ هم نیستم، دروغ چرا تا قبر آ آ آ. خیلی ساده است میخواهم نوشتن را حداقل چند مدت به نفع مطالعهی عمیق کنار بگذارم. شاید توانستم یکی دو کتاب جدی تألیف کنم که قابل عرضه در آن عرصهی بینالمللی باشد. البته بعید میدانم اصلا بشود از بس فضای جهانی پیچیده و پیشرفته است ولی تلاشم را میکنم.
بعدش برمیگردم، بهترین ایده هم احتمالا ارائهی یک سری شرحها مثلا در قالب فایل ویدئویی است مثلا. متنی را شرح میدهم. قرار نیست جهان را دگرگون کنم.
اما در چه چیزی شکست خوردم و شکست را میپذیرم. آقا جان از من روشنفکر در نمیآید که نقشی کنشگرانه در آگاهی اجتماعی داشته باشم. هرچه زور زدم فقط وقت خودم را تلف کردم کسی تره برای تحلیلات سیاسی اجتماعی وخیم ما خورد نکرد. این را کلا میبوسم میگذارم کنار. هر کسی را بهر کاری ساختند. من یک استعداد خدادادی دارم که «شارح» بینظیری هستم. روی همین سرمایهگذاری میکنم. رویش کار کنم احتمالاً لئو اشتراوس منطقه محرومی بشوم. متن شرح میدهم سعی میکنم قلق خارجیاش را یاد بگیرم انگلیسی شرح دهم دو دلار هم شاید کاسب شوم زدیم به زخم زندگی. دیگر توهم فیلسوف شدن و اینها دود شد و هوا رفت. اینها خیالات محض است. در این جهان در این اقیانوس نهنگهایی هستند که آدم پشمهایش میریزد از دانششان، هیچ ادعایی هم ندارند.
برنامهام این است چند کتاب ترجمه از آثار هوسرل دارم در آرشیوم مال ده پونزده سال پیش ویرایش و بازترجمه و منتشرشان میکنم و تمام وقت مطالعه میکنم ببینم حداقل می رسم به بازی جهانی.
من فاز اسپینوزا برداشتهام که در گوشهای فوقش با رانندگی اسنپی چیزی روزگار بگذارنم، اما نه به دلیل اینکه جامعه لعنام کرده باشند. من رنجشی از این جامعه ندارم به هیچ وجه (البته بجز آن اساتید گروه فلسفهی دانشگاه اصفهان که خود اسپینوزا هم واسطه شود کینهام از منفعل به فعال بدل نخواهد شد). مطمئن باشید که موضوع رنجش نیست. اسپینوزا دمش گرم مرا از غم روزگار نجات داد.
ولی واقعیت همان است درد بیسوادی. والا باید مطالعهی عظیم کرد. وقت ندارم تلف کنم.
اصلا اشتباهم این بود که فکر میکردم خدمت به جامعه در این است که جامعه را آگاه کنی. الان مطمئنم که بالاترین خدمتم به ایران این است که خودم را آگاه کنم. ایران باید از شر جهل من خلاص شود. این بالاترین مبارزهی من است.
پایدار باشید
علینجات غلامی
Post #6760
546