...
دختر شکننده درون میرا
نیاز به حمایت دارد.
هنگامیکه میرا، اسلوبودان
را به بازی میکشد؛ نه چندان
زیبا، تنها و بیپناه. ...
اسلوبودن جدی، تنها و بدون
دوست... آنقدر مجذوب هم
شدند که مردم در پوژارواتس'
آنها را رومئو و ژولیت
مینامیدند. اما از نظر من
" هانسل و گرتل بودند"
( کارتونش رو دیدید
احتمالا :) یتیم ، در جنگلی
ترسناک... میرا « زنی زیرک،
حسابگر و خونسرد. »
آنها فقط به یکدیگر اهمیت
میدادند. انگار که دیگران
وجود ندارند. بیگانه با دنیا...
هنوز بعد از چهل سال زندگی
یکدیگر را با " پیشی" صدا
میزنند :/
میلوشویچ فقط عکس
میرا را در دفتر کارش دارد
... میرا کلید اسلوبودن است:
او کسی است که کنترلش
میکند. میرا جاهطلب.
اسلوبودن فرصتطلب.
میریانا مارکویچ نویسندهٔ
سه کتاب جامعهسناسی :|
او میخواست بهطور مستقیم
در سیاست شرکت کند. در سال
۱۹۹۴ متحدان چپ یوگوسلاو
را تشکیل داد...عضویت در
حزب او میانبری به پستهای
مهم سیاسی بود... شوهرش را
میفریفت تا هرآنچه
میخواست انجام دهد...
شوهر عاشق احمق!
در کتابش نوشت؛
« کسیکه به مردی قدرتمند
فرمان دهد، حتی قدرتمندتر
از خود آن مرد است» خود را
طرفدار حقوق زنان میدانست.
شوهرش به دستاوردهای علمی
او افتخار میکند.
نوشته که؛
« چرا انسانها از حیوانات
خونخوارترند؟ چرا کشتهشدگان
و مجروحان ناپدید میشوند؟ »
این تحلیلگر سیاسی مانند
کودکان مینویسد!!
او از هفتهزار قتل مسلمانان
نام نبرد!! فقط افراد سیاسی
نبودند که از میرا میترسیدند،
وقتی دوستش گفت
« صربستان، زیر پرچم رادیکال
و حزب جِییواِل دارد بهسوی
فاشیسم میرود » میرا او را
خائن نامید و در روزنامهاش
واکنش نشان داد. او به قتل
رسید! هیچکس نتوانست این
ارتباط را ثابت کند... او مورد
ترس و انزجار بود. ... پس از
تسلیم میلوشویچِ زنذلیل،
مصاحبهای با میرا کوویچ
انجام شد؛ « نه هیجان، نه
تغییر چهره! لاک قرمز و
عشوهگر؛ به سوالات پاسخ
نمیداد! » گفت« مثل یک
روشنفکر رفتار کنید. چرا
بازجویی میکنید... » بانوی
اول، استاد، رهبر حزب به
مخالفت عادت ندارد.
میلوشویچ در دادگاه دارد
رفتار او را تکرار میکند.
باور نمیکرد دستگیرش کنند
که او را تسلیم محاکم کیفری
بینالمللی کنند. او به سخنرانی
عادت داشت نه به گوش کردن.
دنیای میلوشویچ و میرا خیلی
از دنیای واقعی دور شده است.
« برای آنها واقعیت بههیچوجه
اهمیت ندارد » « آنها قدرت
داشتند و واقعیت را
میآفریدند » حالا تمام دنیا
رودر روی آنهاست. شاید قادر
نیستند بفهمند چرا این دردها
برایشان اتفاق افتاده. واقعیت
با تصورات آنها سازگار نیست.
پس بگذار واقعیت
« سرزده وارد زندگیشان شود »
هانسل و گرتل حالا فقط
بهخوشان آسیب میزنند.
فصل ۱۱ انتقام خدایان
ژنرال راتکو ملادیچ و
رادووان کاراژیچ، به علت
نقض جدی کنوانسیون ژنو و
نقض قوانین جنگی در سالهای
۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ و دستور اعدام
هفتهزار مسلمان، هنوز فراری
و در خفا هستند.
ژنرال راتکو ملادیچ باغبانی
میکرد. ژنرالی بیارتش.
قصاب بوسنی؛ زیاد مشروب
مینوشید. در شصتسالگی
یک بیمار روانی بهشمار
میرفت. او مرد جنگ بود و
جنگ به گذشته تعلق داشت.
« واقعیت سرانجام دامنش
را گرفت »
داستان واقعی او داستان پیروزی
و شکستهایش نیست.
داستان غمانگیز خودکشی
دخترش است. زندگی ملادیچ
از یک افسانهٔ کلاسیک صرب
به تراژدی کلاسیک یونانی
تبدیل شد.
برای ژنرال احساس تأسف
کردم. ص ۱۶۷
پایان قسمت پانزدهم *
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامههمداره
Post #6658
59
کتاب دانش 📖 📚 ... او به افکار عمومی خارج از کشور نیاز دارد. فرصت این را دارد تفسیر خود را از تاریخ مطرح کند. باید به مردم بقبولاند که سیاه، سفید است. " این اتفاقات، آفرینش تاریخ است " ... او را در دادگاه تماشا کردم؛ « او نه تنها یکی از بزرگترین تبهکاران قرن بیستم بود،…