...
مطالعه گروهی 📖
قسمت دوازده
« روشن است باید چهکار
کنیم. باید فاسدان رسوا شوند.
باید از گورستان رهبران شروع
کنیم. ما رهبری نامیرا داریم...
نگذارید دشمن در ما نفوذ کند. »
۱۲ دریاس نوشت
« مردم دنبال تفکر و اندیشهٔ
جدیدی نیستند، بلکه شيفتهٔ
رهبر جدیدند... تنها چیزی که
تغییر میکند، رهبر است. »
به باور او شهر در گذشتهاش
مانده بود. مردم دنبال چیزی
بودند تا بپرستند... به الیاس
گفت « مردم گرفتار عقاید
کورکورانهاند... » اما گفتگو
همیشه ابزاری برای فاصلهٔ
بیشتر آدمها از هم بوده.
هرکس دورتر و عمیقتر
میاندیشید راهش دورتر
میشد. « بهکسی نگو،
حرفی نزن، نادان! به
نامیرایی ژنرال شک نکن. »
الیاس دریاس را ترساند. ...
بیانیهٔ اول کمیتهٔ انقلابیون...
او هم مثل مردم میدوید؛
ذوب شدن ناگهانی در جمعیت.
... صدای بلندگو؛ " خدا با ما
نباشد، قیام پیروز نمیشود
" اما دشمنها هم خدایی دارند
که با آنهاست "...
« سیستم فاسدی که حکمرانی
میکند، دهها بت و خدا و
رهبری دروغگو دارد، بتها را
بشکنید » سخن از قهرمانی
مردم بود و معجزات آسمانی...
زندهباد رهبر جاودان اشکزاد!
تاریخ برای دریاس چیزی بود
که در آن حضور داشت. ...
حمله به گورستان، حمله به
گذشتهها بود... صدای شلیک...
و فریاد... نور چراغها در
خون زخمیها و کشتهها
میدرخشید.. دریاس فرار کرد..
۱۳ ... چرا همهچیز بهسرعت
در جنگ میافتد و پایان
مییابد؟ چیزها یا متوقف
میشدند یا بهسمت جنگ
میرفتند... لاستیکهای
سوخته، شیشههای شکسته،
چرا کسی جنازهها را برنمیدارد
... " چقدر سخت است که آدم
تمام زندگی دنبال مردهای
بگردد"
روز هفتم، اشکزاد دیده شد.
... یورش و درگیری چنین
شد که قیام پیروزی اولین
را ثبت کند. جسدهایی که
هنوز بیصاحب مانده بود.
زندهها شایستگی دریافت
کمک ندارند؛ کسانیکه
شايستهٔ کمکند، مردهها
هستند. جنازهها را در کارگاه
یخسازی بردند... طی هفتهها،
جنگ همه را به مخلوقاتی
خشن و جنگجو بدل کرده بود.
« این جسدها بهچه دردی
میخورد. این کار تو نیست.
مسؤل کفن و دفن شدهای...
دریاس، نگهبان مردهها...
استاد تاریخ! » ...
۱۴ مزار ژنرال " آرامگاه مقدس "
نامیده شد.
مورخان در این شهر هیچکاری
ندارند. ... هیچکس حوصله
ندارد یک داستان ثابت را
هربار زیر عنوان زمانهای
جدید بازگو کند....
« تفاوت بندگان این روزگار
با دوران باستان این است که
امروزیها با باور عمیق،
بنده میشوند و برای آن
بهانه میتراشند و استدلال
میآورند... افتخار میکنند
که عین دُم از پی این ارباب
و آن سیاستمدار بیفتند،
بعد هم جنگجو میشوند
و اسلحه برمیدارند و کشتار
و ویرانی بهبار میآورند »
« در نهایت مورخان کارشان
شمردن جنازههاست »
« انسان و زندگی حرمت ندارد »
« بعضی از آدمها مثل پس
ماندهٔ تاریخند » « تو از
مورخانی هستی که بوی
زبالهدان تاریخ بیشتر جذبت
میکند تا بوی کاخ پادشاهان
و رهبران. اینطور نیست؟ »
« برای تو بهتر است بین
مردهها باشی تا غریبهها.
تو هنوز شبیه خودتی، چیزی
نیست که برایش زندگی کنی
و چیزی نیست که برايش
بمیری... » کدام ابلهی اسم
این ویرانه را گذاشته مملکت.
همهچیز از ادیان به ارث
رسیده... دین هم به محبت
و خشونت نیاز دارد.
« تو اینها را نداری؛ نه کینه
داری نه محبت جنونآسای
الهی برای هیچچیز. »
این شهر به تو نیاز دارد...
ذهن دریاس در نوسان بود.
۱۵ هر روز به اداره میرفت...
صدای نسبتآ آرامی را شنید...
« کسی آنجاست؟ کی
آنجاست؟ » نفسش بند آمد.
کسی را ديد غرق در خون...
چشمانش از پرسش تهی و
لبریز از بهت. ساکت و منفعل
فقط به ژنرال نگاه کرد که از
او خون میرفت. نمیدانست
باید بماند یا بگریزد. پس
بیهیچ راهحلی نگاهش
کرد. ص ۱۹۸
📚 دریاس و جسدها
✍ بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچهای
نشر ثالث
ادامه دارد
Post #6664
37
کتاب دانش 📖 📚 ... 🍃🍂🍂🍂 مطالعه 📖 قسمت یازدهم دریاس بعد از عزای مادر، شبها به ادارهٔ آرشیو میرفت. کتاب شخصی بهنام ارشد صاحب را که دربارهٔ تعدادی سیاستمدار بود میخواند. شاید دستی به عمد آن کتاب را طوری که ديده شود، بالای دیگر کتابها گذاشته بود... چگونه صاحب کتاب…