TGViewer
کتاب دانش 📖 📚 کتاب دانش 📖 📚 @ktabdansh · 4.82K subscribers
Post #6660 34
کتاب دانش 📖 📚 ... ۹ به پاس‌داشت کسی‌که از وادی مردگان به عالم زندگان بازگشته، خوانده‌ نشده، به افتخار ‌کسی‌که از بیست قرن پیش از این زمان مرا رستگار کرد؟ گفتم نخستین بار؟ می‌ترسم دوباره خوابم برده باشد. بیهوده کورمال کورمال می‌کنم. نمی‌توانم دفترچه‌ام را پیدا کنم. اما…
...

داستان شب 📝

۱۰ خانم ساپوسکات گفت
نمی‌دانستم این روان‌نویس
بی‌کیفیت و مایهٔ شرمساری است.
آقای ساپوسکات از اتاق خارج شد.
خانوادهٔ لامبرت.
یک روز ساپو زودتر از وقت
معمول به مزرعه رسید.
ادموند از خانه بیرون آمد،
دهانش را پاک می‌کرد و بعد
به او ملحق شد. بعد لمبرت
از چاله درآمد و پسرش به
داخل رفت. ساپو به جسد
قاطر نزدیک شد. پاهای
حیوان، سفت و کشیده بود.
پاهایش زیر شکمش مانده بود.
ادموند بیل و کلنگ را به پدرش
داد. با کمک هم پاهای قاطر را
گرفتند و تا لبهٔ چاله آوردند.
لمبرت پیر با بیل پاها را پایین
کوبید. ادموند شروع کرد به
پر کردن چاله. ادموند دست
از کار برداشت تا استراحت
کند. ساپو هم کنار او نشست.
لوئیس شروع کرد حرف زدن.
از نظر او قاطر، از فرط پیری
مرده بود. پس جای گلایه‌ای
نمی‌ماند.
درمورد قاطرها، مسئلهٔ اساسی
چشم‌هاست. مابقی مسائل
اهمیت ندارد. لمبرت داستان
را تعریف می‌کرد؛ بدنش
پوشیده از زخم بود. فکر
می‌کردم می‌توانم تا شش ماه
دیگر از حیوان کار بکشم.
تمام مدت از پسرش چشم
برنمی‌داشت. لمبرت گفت
" سلاخ‌خانه. حیوان را از
همان‌جا خریدم " مدتی با
پسرش کار کردند بعد پسر،
بیلچه‌اش را انداخت، دست
از زحمت و تقلا برداشت و
یک‌راست به گوشه‌ای رفت
تا استراحت کند. ادموند و
مادرش در سکوت از کنار
یکدیگر گذشتند. مادرش
رفته بود به دیدن یکی از
همسایه‌ها تا یک پوند عدس
برای شامشان قرض کند. از
کنار شوهرش نیز به‌سرعت
گذشت. خانم لمبرت با پیشانی
و دستان فشرده به دیوار
ایستاد و فتیله را گیراند.
ساپو را که دید اول فکر کرد
دخترش است. عدس‌ها را
روی میز ریخت و شروع کرد
به پاک‌کردنشان. رفت با یک
قابلمه برگشت. خیلی از
عدس‌ها به کف زمین ریخت.
چراغ را برداشت و از اتاق
خارج شد. او می‌توانست
سرتاسر شب را به پاک کردن
عدس‌ها بگذراند و هرگز به
هدفش نرسد. اما سرانجام
دست از این کار کشید.
" مسئله این است که لحظه‌ای
فرامی‌رسد که آدم از همه‌چیز
دست می‌کشد، چون عاقلانه‌ترین
کار همین است، ناامید سرخورده،
اما نه تا به آن‌جا که آدم رشتهٔ
همهٔ کارهای انجام داده‌اش را
پنبه کند. " برگشت.
چراغ را بالا نگه‌داشته بود.
در دست دیگرش هم خرگوشی
سفید گرفته بود. مرده بود.
هستی‌اش به پایان رسیده بود. خرگوش‌هایی هستند که پیش
از کشته شدن، می‌میرند.
صرفآ از ترس و وحشت. صیاد
اغلب با پا به کالبد خرگوش
ضربه می‌زند و با اولین ضربه
کار را تمام کرده‌اید و موجب
زجر و درد حیوان نشده‌اید.
به خودتان دست‌مریزاد
می‌گویید درحالی‌که
زحمت‌هایتان بیهوده بوده.
اما مرغ‌ها با سماجت بیشتری
به زندگی می‌چسبند. قبل از
اینکه بیفتند و بمیرند، چند
گامی برمی‌دارند و ورجه
وورجه هم می‌کنند. کبوترها
از این هم سرسخت‌ترند، گاهی
قبل از خفگی، جنگ و جدل
هم می‌کنند. کمی بعد لمبرت
و پسرش مجذوب بوی چاشنی
غذا وارد آشپزخانه شدند.
منتظر بودند. اما زن خانه،
مادر، صدا زد لیزی! بعد
به‌سمت اجاقش برگشت. ماه
را دیده بود. بعد از مدتی
سکوت لمبرت بزرگ گفت
فردا سفید را می‌کشم.
فرقی نداشت، چه سفید چه
سیاه. گفت آنها در دهانشان
را ببندند. بعد به گوشهٔ اتاق
رفت تا جعبهٔ چاقوها را بیاورد.
سه چاقو در جعبه بود.
وقتی غذا خوردند ادموند
رفت بخوابد. خواهر برادر در
یک اتاق می‌خوابیدند.
مثل بیگانه‌ها بودند. لمبرت
که با دخترش تنها مانده
بود، نشست به تماشای او.
دختر کنار اجاق، کز کرده، با
افسردگی و آزردگی. پدرش
به او گفت غذا بخورد. یک
لحظه چشم از او برنداشته
بود. گفت « فردا سفید را
خواهيم کشت. اگر می‌خواهی
می‌توانی نگهش داری. » اما
وقتی دید دخترش هنوز
غمگین است و گونه‌هایش
خیس از اشک، به‌طرف او
رفت.
چه ملالی. اگر به‌سراغ بخش
سنگ بروم چه؟ نه. نه. هیچ
فرقی نخواهد داشت.
لمبرت‌ها. آیا مسئلهٔ لمبرت‌ها
اهمیتی دارد؟ نه. تا وقتی
من با آن‌ها هستم، آن بخش
داستان از دست رفته است.
طرح‌هایم چطور پیش
می‌روند؟ شاید ده سال
دیگر نیز طرحی داشته
باشم. نمی‌توانم اینجا بمانم.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت
More from @ktabdansh
  1. Sep 30, 2026🤒🤒🤒🤒🤒🤒🤒🤒🤒 🌟به مناسبت ۲ ساله شدن عمر چنلمون چنل های vip که قیمت یک میلیون هست به…
  2. Sep 30, 2026اُمیدش را از دست نداده، فقط آن را تاکرده و به‌کناری گذاشته است.. آدمکش کور مارگارت اتوود
  3. Sep 30, 2026اعتقاد داشتن، خطرناک‌تر از آزاد بودن است وَ اولین و تنها دلیل اعتقاد ترس است. ص ۴۵۴ 📓 جیغ…
  4. Sep 30, 2026... دختر شکننده درون میرا نیاز به حمایت دارد. هنگامی‌که میرا، اسلوبودان را به بازی می‌کشد؛…
  5. Sep 29, 2026قسمت پایانی. من نمی‌خواستم فقط یکی از شخصیت‌های داستان باشم چون من ی آدم واقعی بودم آدمای…
  6. Sep 29, 2026■ همه‌چیز از دروغ شروع شد... ■ توی یک دنیای عادل، آدم‌ها باید بابتِ دروغ‌هاشون کشته بشن، ن…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →