TGViewer
کتاب دانش 📖 📚 کتاب دانش 📖 📚 @ktabdansh · 4.78K subscribers
Post #6646 37
کتاب دانش 📖 📚 ... داستان شب 📖 ۸ گاهی یکی از لمبرت‌ها او را می‌دید، از دور یا نزدیک. از پس لباس‌های شسته شده و آویزان از طناب‌ها بیرون می‌آمد و راه جاده را در پیش می‌گرفت. سعی نمی‌کردند جلویش را بگیرند یا با او خداحافظی کنند. وقتی روی میز آشپزخانه چشمشان به کیسه‌ای…
...

۹ به پاس‌داشت کسی‌که از وادی مردگان
به عالم زندگان بازگشته، خوانده‌ نشده، به افتخار ‌کسی‌که از بیست قرن پیش از این زمان مرا رستگار کرد؟ گفتم نخستین بار؟ می‌ترسم دوباره خوابم برده باشد. بیهوده کورمال کورمال می‌کنم. نمی‌توانم دفترچه‌ام را پیدا کنم. اما مداد هنوز در دستم است. باید به انتظار سپیده‌دمان بمانم. خدا می‌داند تا آن موقع چه باید بکنم. همین حالا نوشته‌ام، مبادا افتاده‌ باشم. و الخ. امیدوارم این تحریف حقیقت بیش از حد فاحش نباشد.
همین حالا این چند خط
را به نوشته‌ام اضافه
می‌کنم، پیش از این باری
که از کالبد خود خارج شوم.‌
چون این ماجرا یک هفته
است که ادامه دارد، یعنی
از وقتی که گفتم. به‌زودی
می‌میرم و همه‌چیز تمام
می‌شود. این جملهٔ آخر
به‌نظرم آشنا می‌آید، این
جمله را قبلآ جایی
نوشته‌ام، یا گفته‌ام، کلمه
به کلمه. بله. در آغاز کلامم
و متعاقب آن و در نتیجه
نقشه‌ای که طرح کرده بودم،
برای زندگی کردن و ایجاد
فرصت برای زندگی کردن
و سرانجام، سرانجام بازی
کردن و در عین زنده بودن
مردن، دیگر از چیزی
نمی‌ترسم. اوج داستان
نزدیک است. به‌سوی
پنجره برگشتم. و عاقبت
لرزش پنجره را دیدم،
درست قبل از طلوع خورشید
رنگ پریده و بی‌رمق. این
شیشه معمولی نیست، همین
شیشه است که غروب و
طلوع خورشید را برایم به
ارمغان می‌آورد. دفترچه
روی زمین افتاده بود. کلی
طول کشید تا پیدایش کردم.
زیر تخت افتاده بود.
چطور چنین چیزهایی اتفاق
می‌افتند. دفترچه قطوری
است. امیدوارم تا آخر راه
با من بیاید. و حجمش برای
جا دادن گفتنی‌هایم کافی باشد.
از این پس، بر پشت و روی
کاغذها خواهم نوشت. به امید
پیدا کردن دفترچه تمام وسایلم
را زیرورو کردم. ناامید نبودم.
شگفت‌زده نبودم. یک خط
کشیدم، نه، حتی یک خط
هم نکشیدم و نوشتم، به‌زودی
می‌میرم و همه‌چیز تمام
می‌شود و غیره و غیره. ‌اما
ممکن است در فاصلهٔ زمانی
حال و آن هنگام دفترچه را گم
کنم. برای همیشه. مداد یکی
از آشناهای قدیمی است،
حتما از وقتی من را به اینجا
آورده‌اند همراه من بوده. پنج
ضلع دارد. خیلی کوتاه است.
در هر دو طرف، نوک تیز دارد.
مداد ونوس. امیدوارم تا آخر
این راه با من بماند و تمام نشود.
هرآنچه به من مربوط می‌شود
باید نوشته شود. از جمله ناتوانی
من از درک معنای نظم و نظام.
هیچ نشانه‌ای از نظم وجود
ندارد. من اعتقاد و ایمانم را
به همین ظواهر گره زده‌ام.
با این اعتقاد که همهٔ این
ظواهر عبث و بیهوده‌اند.
منتظر سپیده‌دم شدم.
مشغول چه کاری. نمی‌دانم.
افسارم را به‌دست دردهایم
سپردم. به ناتوانی‌ام. در پایان
به‌نظرم رسید باید با یکی
ملاقات کنم!
تعطیلات تابستانی به پایان
می‌رسید. لحظهٔ تعيين کننده
نزدیک بود. هنگامی‌که تمام
امیدهای مدفون در سینهٔ
ساپو تحقق می‌یافت. آقای
ساپوسکات می‌گفت
« سرنوشتش به مو بند
است » و خانم ساپوسکات
برای موفقیت او دعا می‌کرد.
کنار تختش زانو می‌زد، دعا
می‌خواند، شوهرش از این
جور کارها خوشش نمی‌آمد،
اوه، خدایا کمک کن این دوره
را بگذراند. کمک کن این
مشکل بزرگ حل شود. او
دارد درس پزشکی‌اش را
می‌خواند یا او دارد برای
قبولی در رشتهٔ حقوق درس
می‌خواند. احساس می‌کردند
این جوان دیر یا زود مدرکش
را می‌گیرد و می‌تواند در همان
رشته مشغول به کار شود.
یک‌روز آقای ساپوسکات یک
روان‌نویس تهیه کرد. گفت
« صبح روز امتحان روان‌نویس
را به او خواهم داد. » وقتی
همسرش می‌خواست آن را
بردارد، سرش هوار کشید
که بگذار در جعبه‌اش بماند!
آقای ساپوسکات کاغذ را پس زد
و جعبه را بالا آورد تا همسرش
داخل آن را ببیند. همسرش
گفت « بهتر نیست روز قبل از
امتحان آن را به او بدهی، تا
وقت داشته باشد به نوک
روان‌نویس عادت کند »
شوهرش گفت " حق با تو
است. شاید بهتر باشد
روان‌نویس را به او قرض
بدهیم و بگوییم اگر در
امتحانات قبول شد، قلم مال
او خواهد شد؟ " خانم
ساپوسکات گفت پس باید
زودتر این کار را بکنیم. وگرنه
این کار لطفی ندارد. پسر ممکن
است آن را در فرصتی که به
امتحانات نزدیک است آن را
بشکند یا اگر نشکند و گم
نکند، به آن عادت خواهد کرد
و با مقایسۀ قلمش با قلم‌های
دوستان دیگرش که به اندازهٔ
او بینوا و فقیر نيستند، چنان
با کم‌و‌کاستی‌هایش آشنا
خواهد شد که داشتن آن
دیگر برایش هیچ مایهٔ وسوسه
و ترغیبی نخواهد بود.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت
More from @ktabdansh
  1. Sep 28, 2026⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐⭐ توجه!!!! این کانال های VIPرو از دست نده 📣 هزینه عضویت در این کانال ها نفری 5 میل…
  2. Sep 28, 2026⚡️ باکسی درنَیاویختم، زیرا کسی شايستهٔ ستیز مَن نَبود.. سامرست موام لبهٔ تیغ 📓
  3. Sep 28, 2026ما همیشه وقتی به حقایق پی می‌بریم که دیگر خیلی دیر شده ... اریش مایا رمارک
  4. Sep 28, 2026... در دادگاه، تکبعلی‌زاده توضیح داده که با محمد رشیدیان ( دبیر دبیرستان ) در ارتباط بوده‌…
  5. Sep 27, 2026There were nights on The road to "mordor When fear sat beside me Iike a silent companion,…
  6. Sep 27, 2026کتاب صوتی به خودش جرأت داد و آرام در را باز کرد خانه تاریک بود وقتی اولین قدم را به داخل خ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →