...
داستان شب 📖
۸ گاهی یکی از لمبرتها
او را میدید، از دور یا
نزدیک. از پس لباسهای
شسته شده و آویزان از
طنابها بیرون میآمد و راه
جاده را در پیش میگرفت.
سعی نمیکردند جلویش
را بگیرند یا با او خداحافظی
کنند. وقتی روی میز
آشپزخانه چشمشان به
کیسهای چروکیده و پر از
خنزر پنزرهای خرازی میافتاد
و این هدایای ناقابل، اما آه،
چه مفید و این نحوهٔ هدیه
دادنش، چه لطیف، یا دیدن
کاسه شیر بز که فقط نیمی
از آن خورده شده، این کار
را نوعی جسارت تلقی نکنند.
اما با اندکی تعمق روشن
میشود که خروج ساپو از
خانه هيچوقت از دید آنها
پوشیده نمیماند. در
نخستین وهله استراحت
جمعی گرداگرد میزی یا
جایی دیگر، هرکس ماجرا
را به روایت خویش تعریف
میکرد. بنابراین بیرون
خزیدن از خانه بدون جلب
نظر آنها برای ساپو دشوار بود.
چون حرکاتش شبیه کسی بود
که در باتلاق دست و پا میزد.
همه سر بلند میکردند و او
را تماشا میکردند. چهرهٔ
ساپو حین سکندری خوردن
و پیش رفتن، گاه در عمق
سایهٔ درختان کهن که نامشان
را نمیدانست و گاه پرتو
درخشان علفزار در موج
میرقصید. همیشه جدی
یا بهتر بگویم بیاحساس بود.
وقتی متوقف میشوم مثل
حالا سروصداها از سر
گرفته میشوند. صداهایی
که حالا نوبتشان رسیده.
آن وقت در بسترم، در کام
تاریکی، در شبهای طوفانی
تک تک صداها را از همدیگر
تشخیص میدهم. صدای
درختها. همهچیز حتی
ماسههای روی جاده هم
فریاد میکشیدند. شبهای
آرام برای من حکم شبهای
طوفانی را داشت. آکنده از
هیاهوی نفسهای بیشمار.
صدای سکوت. صدای پارس
سگها در شب.آنجا که من
دراز کشیده بودم، در آن
خانهٔ وسط دشت، لطیف و
وحشی، صداها به گوش
میرسید. این روشناییهای
اندک در عالم سکوت و
تاریکی انگار وجود نداشتند
و همان وجود آنیشان نیز
خیلی زود به عدم میرسید.
و حالا که اینجا هستم برای
خودم اینطور استدلال
میکنم. ایستاده در مقابل
پنجرهٔ قدی خودم را به
خاطرات تسلیم کردم،
تلاش و تقلا برای رسیدن به
آن خوشی که در خوشی
پایانیافته میتوان چشید.
بدون هیچ احساسی متوجه
میشوم که این اواخر
شنوایی گوشهایم کمی
بهتر از قبل شده. البته
منظورم این نیست که
قبلآ کر بودهام یا حتی
گوشهایم سنگین بوده.
منظورم احتمالا این است
که اصوات جهان، که
فینفسه بسیار متنوعاند
در گذشته در کمال
هوشمندی تکتکشان را
تمیز میدادم. صدای طبیعت،
صدای انسان و حتی صدای
خودم همه و همه درهم
میتنیدند و به یک صدای
بیمعنا بدل میشدند.
بداقبالیها، موهبتها، برای
گزینش کلماتم فرصتی ندارم،
عجله دارم کار را به آخر
برسانم. باید مراقب باشم
امشب جز دروغ و کذب
چیزی نگویم که درمورد
اهداف واقعیام مرا به
شک و تردید نیندازند. یکی
از تاریکترین شبهایی که
بهیاد دارم. انگشت کوچکم
روی صفحهٔ کاغذ از ورق
پایین میافتد. نمیخواستم
بنويسم. اما به ناچاری تن به
این کار دادم. هدفم این است
که ببینن به کجای کار رسیدم.
اوایل نمینوشتم فقط حرفم
را میگفتم. بعد از یادم
میرفت چه گفته بودم.
داشتن حداقل حافظه لازم
است اگر قرار است آدم
واقعا زندگی کند.
خانوادهاش را درنظر بگیرید.
خانوادهاش نگرانم نمیکند.
جایی آن خاطرات را ثبت
کردهام. اما وقتی پای خود
من درمیان است چنین
ضرورتی منتفی خواهد شد
یا نه. دلیلش این است که
او دیگر من نیستم بلکه
طرف - همانطور که از
خیلی پیش از اینها
میبایست میگفتم - طرف
کس دیگری است که
زندگیاش تازه آغاز شده
است. درست است که او
نیز باید خاطرات خود و
خرد خود را داشته باشد و
خوب را در دل بد و بد را
در دل خوب تشخیص دهد
آرام آرام در مسیر ثابت
روزها سالخورده شود و
روزی مثل همهٔ روزهای
دیگر بمیرد. اما بهحتم
توجیههای دیگری هم وجود
دارند. بله. کاملآ تاریک
است، حتی شیشهٔ پنجره را
هم نمیتوانم درست ببینم.
شاید آن بچه خود من
بودهام، البته. صدای آوازی
درونم ادامه مییابد، اما
بیش از حد آهسته است.
با صدای درون ذهنم همنوا
نیست، یا از نوای ذهن من
عقبتر است، یا پیشتر. یا
شاید گوشهایم مرا فریب
میدهند. احساس من
میگوید رهبر آنها یک
زن است. حال مدتهاست
که یک آواز را میخوانند.
این مربوط به گذشتههای
دور است. یعنی هفتهٔ عید
پاک است؟ پس با گذر سال،
هفتهها دوباره از راه
میرسند. این آواز به پایان
نرسیده هنوز طنینش در
درونم خاموش نشده. به
پاسداشت کسیکه از وادی
مردگان به عالم زندگان
بازگشته، خوانده نشده، به
افتخار کسیکه از بیست
قرن پیش از این زمان مرا
رستگار کرد؟ گفتم نخستین
بار؟ میترسم دوباره خوابم
برده باشد. بیهوده کورمال
کورمال میکنم. نمیتوانم
دفترچهام را پیدا کنم.
اما مداد هنوز در دستم است.
باید به انتظار سپیدهدمان
بمانم. خدا میداند تا آن
موقع چه باید بکنم. همین
حالا نوشتهام، مبادا افتاده
باشم. و الخ.
( ادامه دارد )
مالون میمیرد || ساموئل بکت
Post #6632
79
کتاب دانش 📖 📚 ... داستان شب 📝 ۷ همه از لمبرت میترسیدند، انگار میتوانست هر کاری که دلش خواست، انجام دهد. حتی همسر جوانش نیز دیگر امیدی به رام کردن او نداشت، شوهرش حتی برای راحتی کار خودش، از او توقعاتی داشت که از نظر همسر جوانش عجیب و زیادهخواهی بودند. و با کوچکترین…