TGViewer
کتاب دانش 📖 📚 کتاب دانش 📖 📚 @ktabdansh · 4.78K subscribers
Post #6618 117
کتاب دانش 📖 📚 ... داستان شب 📝 ۶ اشیائی که می‌بینم مال خودم بوده، دیگر به‌من تعلق نداشتند. ممکن است قل خورده‌ و پشت مبل رفته باشند. پشت کدام مبلمان؟ تمام کنج ها را زیر و رو کرده‌ام و تنها شی این اتاق، گنجه کاملا خالی است. سر یک پیپ، در ذهنم هیچ جرقه‌ای ایجاد نمی‌کند.…
...

داستان شب 📝

۷ همه از لمبرت می‌ترسیدند،
انگار می‌توانست هر کاری که
دلش خواست، انجام دهد.
حتی همسر جوانش نیز دیگر
امیدی به رام کردن او نداشت،
شوهرش حتی برای راحتی
کار خودش، از او توقعاتی
داشت که از نظر همسر
جوانش عجیب و زیاده‌خواهی
بودند. و با کوچک‌ترین عصیان
و طغیان، شوهرش به
رختشوی خانه می‌دوید و
با چوبدستی برمی‌گشت و
آنقدر کتکش می‌زد تا طرز
فکرش را عوض کند.
اینها همه جز مسائل جنبی
زندگی بودند. لمبرت همچنان
برای نزدیکان و عزیزانش
پرگویی می‌کرد، شب هنگام
زیر نور چراغ‌های کم فروغ
در باب آخرین نمونه خوکی
که سلاخی کرده بود
حکایت‌ها می‌گفت، تا روزی‌که
عاقبت برای سلاخی خوکی
دیگر، خبرش می‌کردند.
بعد تمام ذکرش می‌شد
خوک جدید.
خوکی که از هر لحاظ با
خوک قبلی فرق داشت،
کاملآ فرق داشت و در
عین‌حال، در کنه و بطن خود
شبیه آن دیگری بود. چون
همهٔ خوک‌ها شبیه یکدیگر.
تقلا و ریزش خون داشتند.
تقریبآ همه به یک شکل.
پسر خانواده، یا وارث،
جوانک درشت هیکلی بود
با دندان‌های فوق‌العاده
نامرتب. مزرعه. مزرعه در
یک گودال بود، زمستان‌ها
زیر آب و تابستان‌ها تفیده و
خشک.‌ لمبرت بزرگ شب‌ها
پنهانی بزهایش را در
مرغزاری که متعلق به آنها
نبود رها میکرد. عجبا که
خوک خودش بیش از نه
سنگ وزن پیدا نمی‌کرد.‌
از روز اول تا ماه آوريل حیوان
را از خوکدانی خارج نمیکرد.
چون به‌خاطر سلامت حیوان
در هراس و وحشت بود.
هرسال ثابت می‌شد که
اشتباه کرده است. عاقبت
خوکی ضعیف را می‌کشت.
خوک را دشنام میداد.
نمیخواست بفهمد مقصر
خود اوست.
جهان مرده، خالی از هوا،
خودش است. نشخوار
گذشته‌ها. این گوشه و آن
گوشه، و شب‌هایی سیصد
ساعته.‌ بله. پرگویی.‌ ممکن
بود چقدر ادامه یابد؟ پنج
دقیقه؟ ده دقیقه؟ بله. بیش
از این نیست.
ساپو در آشپزخانه کثیف،
با کف خاکی و بدون کفپوش
کنار پنجره ایستاده است.
لمبرت و پسرش دست از کار
کشیده بودند و آمدند و با او
دست دادند و بعد رفتند.
او را با مادر و دختر تنها
گذاشتند. کار زیاد بود و
وقت کم.
زن، بازوانش را طوری به
اطراف پرت میکرد که
توصیفش دشوار است و
درکش سهل نیست. همزمان
از سر خشم، سوالات بی‌جواب
می‌پرسید، اینکه فایده‌اش
چیست؟ موهایش پرپشت،
جوگندمی و کثیف بود.
سینه... نه. مسئلهٔ مهم
دست‌هاست. در آغوش
کشیدن، محکم در آغوش
فشردن و بعد کار را از
سر گرفتن. بلند کردن همان
اشیای قدیمی و عوض کردن
جایشان، به‌هم نزدیک کردن
و جدا کردنشان از یکدیگر.
اما این پانتومیم برای هیچ
آدم زنده‌ای نبود. هر روز و
روزی چندبار. در داخل و
خارج. برایش مهم نبود که
کسی او را می‌دید یا نه.
آیا این کار واقعا ضروری بود
یا نه. بعد ناگهان ساکت می‌شد
و بی‌حرکت و ساکن برجا
می‌ماند. ساپو همچنان
ساکت باقی می‌ماند، کنار
پنجره، با کاسه شیر بز روی
میز مقابلش، فراموش شده.
تابستان بود.
نوری تازه از فضای بیرون
رخنه می‌کرد. خفه و خاموش
در کام تاریکی. عاقبت تاریکی
غلبه پیدا کرده بود و ساپو
ناگهان، تاریکی شکست‌ناپذیر
را احساس میکرد. بعد صدای
کسانی را که مشغول کار بودند
واضح‌تر می‌شنید. دختر که
به بزهایش رسیدگی می‌کرد،
پدر که به قاطرش فحش
می‌داد. دل تاریکی و سپس
همه‌چیز راکد. چند هدیه
ناقابلی را که آورده بود روی
میز گذاشت.
مرغی از فرصت استفاده
کرد و از لای در باز به داخل
اتاق دوید. ساپو خوب او را
شناخته و انگار مرغ هم
به‌تدریج با او اخت می‌شد.
مرغ پرپرزنان از جا نمی‌پرید.‌
مرغ‌ها به او اعتماد داشتند.‌
ابتدا می‌ترسیدند حضورشان
را لو بدهند، اما به‌تدریج
شروع می‌کردند به
خراشیدن زمین و قدقد کردن.‌
خانم لمبرت بِه‌به‌به می‌کرد
و با قاشق می‌کوبید به ظرف
حلبی. اما این کار در نهایت
چه فایده‌ای داشت.
بعدها ساپو از اینکه از
اهمیت آن روزها که در
زندگی‌اش سپری شده را
درک نکرده بود افسوس
می‌خورد. ( ادامه دارد )

📚 مالون می‌میرد
✍ ساموئل بکت
📚🍂💫
  • ❤ 1
More from @ktabdansh
  1. Sep 28, 2026⚡️ باکسی درنَیاویختم، زیرا کسی شايستهٔ ستیز مَن نَبود.. سامرست موام لبهٔ تیغ 📓
  2. Sep 28, 2026... ۹ به پاس‌داشت کسی‌که از وادی مردگان به عالم زندگان بازگشته، خوانده‌ نشده، به افتخار ‌ک…
  3. Sep 28, 2026ما همیشه وقتی به حقایق پی می‌بریم که دیگر خیلی دیر شده ... اریش مایا رمارک
  4. Sep 28, 2026... در دادگاه، تکبعلی‌زاده توضیح داده که با محمد رشیدیان ( دبیر دبیرستان ) در ارتباط بوده‌…
  5. Sep 27, 2026❤️❤️دسترسی ویژه به کانالهای علمی ❤️❤️ ☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود، با انتخاب کل…
  6. Sep 27, 2026There were nights on The road to "mordor When fear sat beside me Iike a silent companion,…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →