...
او به افکار عمومی
خارج از کشور نیاز دارد.
فرصت این را دارد تفسیر
خود را از تاریخ مطرح کند.
باید به مردم بقبولاند که
سیاه، سفید است.
" این اتفاقات، آفرینش
تاریخ است " ... او را در
دادگاه تماشا کردم؛
« او نه تنها یکی از
بزرگترین تبهکاران قرن
بیستم بود، بلکه زندگی
مرا نیز تغییر داد »
واقعا اسلوبودان میلوشویچ
کیست. این بازیگر، این
سیاستمدار کیست؟
« فردی کاملآ پنهانکار،
با تناسب الگوی استبدادی »
والدینش خودکشی کردهاند.
دو فرزند و معدوی دوست...
زندگینامهاش، متمرکز بر
نقش او در جنگ است،
بیرحمی، یک فرصتطلب.
زندگی خصوصیاش! هیچ!
او بهراستی کیست.
چرا به چنان اقداماتی دست
زدند. در سال ۲۰۰۲
مجموعهای از نوارهای
مکالمات او از سوی پلیس
مخفی کرواسی ضبط شده
بود... کلمهٔ ( فاک ) را بیشتر
استفاده کرده! همسرش را
" بچه " خطاب میکند.
ابتذال، عامی بودن، هیچ وقار
و ابهتی ندارد، شخصیتی
ملالآور و گرفتار در دام
فرزندان فاسد و زنی تشنهٔ
قدرت. نقشی تبهکار اما حقیر...
یک ضربالمثل صربی
« دروغگوها پاهایشان کوتاه
است » برای او معنایی
نداشت. چرا ؛ رنج انسانها
معنا نداشت. فهمیدم
شرارت، نبودِ همدلی است.
گُر گرفته بود، آرام و قرار
نداشت. قاضی او را ساکت
کرد. جانوری وحشی که
حالا در دام افتاده. در قفس.
جنایتهای ملیگرایانهاش
در یوگسلاوی، مسؤل مرگ
بیش از ۲۰۰ هزار انسان.
فصل ۱۰
روبانها و گرههای تزئینی
میریانا میرا مارکوویچ،
همسر اسلوبودان میلوشویچ
است.
استاد جامعهشناسی
دانشگاه بلگراد... !!
ترسناکترین زن در
صربستان با لقب
« لیدی مکبث »
جاهطلبیسیاسی که در
سال ۲۰۰۳ به روسیه
گریخت ...
ظاهرآ عاری از زیبائی یا
سلیقه است. رنگ تیرهٔ
موهایش او را خشنتر
میکند. بهخاطر موهای
چتریاش خود را
الیزابت تیلور در نقش
کلئوپاترا میدانست.
در دههٔ پنجاه، شصت،
برنامههای تلویزیونی
سیاه سفید بود.
ما مبهوت مد و
زیبائی زنان و مردان
مجری بودیم.
میرا مارکوویچ با یک
ست دو تکهٔ بیقواره و بد
دوخت با صندلی وحشتناک.
سلیقهاش نشان میداد در
کشوری کمونیست بزرگ
شده... چرا مانند نوجوانان،
زیورآلات با گلی پلاستیکی،
روبانی، گره تزئینی به سر
میزند. او از مادرش که
در زندان زیر شکنجهٔ
آلمانیها، همکار حزب
کمونیست بلگرادش را لو
داده بود، الگو میگرفت.
ص ۱۵۳
📚 آزارشان
بهمورچه هم نمیرسید
✍ اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
پایان قسمت چهاردهم *
ادامههمداره
Post #6610
127
کتاب دانش 📖 📚 ... قسمت سیزدهم مطالعه گروهی 📖 گیج شده بود. حالا برای گفتن نه خیلی دیر شده بود. قلبش میتپید. خشکش زد. او بزدلی خود را ثابت کرده بود. فرمانده به او نگاه نمیکرد. دراژن به انتهای جوخه رفت. باید زندانی را میکشت. باید بهدقت نشانه میگرفت. پشتسر هم تیراندازی…