خیلی از نویسندهها شخصیتهای مهم رو وارد صحنه میکنن تا ببینی چرا همه تحت تأثیرشون هستن. اما سلینجر اغلب برعکس عمل میکنه. اون خود شخصیت رو ازت دریغ میکنه و فقط اثر برخوردش با آدمها و زندگیهاشون رو نشونت میده؛ اما این آدمها فقط از طریق غیبتشون به یاد نمیمونن. پیش از اینکه خود شخصیت رو بشناسی، با ردپاهاش آشنا میشی؛ یک شوخی قدیمی، یک نامه، یک خاطرهی عجیب و غیرتاثیرگذار... هرچی این جزئیات بیشتر میشن، اون شخصیت واقعیتر میشه. کمکم دیگه شبیه یک نام یا یک سایه نیست؛ تبدیل به انسانی میشه که انگار جایی در جهان داستان زندگی کرده، حرف زده، خندیده و روی زندگی دیگران اثر گذاشته. ولی درست در همین لحظه چیزی که قرار بود اون رو بهت نزدیکتر کنه، نبودنش رو سنگینتر میکنه. هر نامه، هر خاطره و هر روایت تازه فقط یک چیز رو ثابت میکنه: اون واقعا وجود داشته. و همین باعث میشه غیبتش دیگه شبیه یک خلأ روایی نباشه. تبدیل میشه به فقدان یک انسان. فقدان تو. انگار داستان چند دقیقه قبل از رسیدن تو اتفاق افتاده. همه هنوز ازش حرف میزنن. اثرش هنوز در آدمها مونده. بعضی زخمهاشون رو از اون دارن و بعضی روشناییشون رو. اما خود اون دیگه اونجا نیست؛ نه اونقدر دور که به یه داستان تبدیل بشه و نه اونقدر نزدیک که بتونی لمسش کنی. بعد یک جایی، بدون هشدار، متوجه میشی داری برای کسی غصه میخوری که هرگز ملاقاتش نکردی؛ کسی که تقریبا هیچ مواجههی مستقیمی باهاش نداشتی. غم ماجرا فقط این نیست که اون غایبه، غم واقعی از لحظهای شروع میشه که میفهمی غیبتش برات مهم شده. شاید به همین خاطر باشه که بعضی از شخصیتهای سلینجر بعد از تمامشدن کتاب هم دست از سر آدم برنمیدارن؛ چون حس نمیکنی چیزی رو از دست دادی که هرگز وجود نداشته؛ حس میکنی دیر رسیدی. انگار وارد خونهای شدی که صاحبش مدتهاست رفته، اما همهچیز هنوز بوی اون رو میده. اونقدر ردپاش همه جا هست که نمیتونی نبودنش رو باور کنی، و اونقدر غایبه که هیچ راهی برای رسیدن بهش وجود نداره.
آلکاترازکتابهایی که در طول آبان خواندم: • لبخند باشکوه آقای گیل- اکبر رادی • آهسته با گل سرخ- اکبر رادی • متالباز- علی مسعودینیا • در- ماگدا سابو کتابهای کودک: یک زرافه و نیم، قایق چارلی، فیل پشت در منتظر است، مهمان انار. و یک عالمه داستان کوتاه برای دانشگاه.(هیچکدوم…
شهریور، صفر پنج:
• ما و جهان اساطیری: گفتوگوی هوشنگ گلشیری با مهرداد بهار • طریق شاهان، بخش اول از جلد اول، برندون سندرسون • ترجیح میدهم که نه: بارتلبی محرر و سه جستار فلسفی، هرمان ملویل • تافی، سارا کروسان • کرگدن، اوژن یونسکو
بهار: ...انسان بر اساس آن پدیدههای عصر خودش باید زیست بکند. انسان اگر بخواهد به نحوی متبلور بشود در یک عصر، او به کلی دور میماند از تمام تحولات بعدی تاریخ. ما هی بدبختیهای خودمان را گردن امپریالیسم انگلیس و روس و صهیونیسم و فلان و بیسار میاندازیم. گلشیری: به پاسخ اسطورهای میرسیم. بهار: درواقع. مسئله در درون ماست [نوار میپرد]. [اگر] نتوانیم عقلگرا بشویم و نتوانیم مسائل را با خرد بسنجیم و نتیجه بگیریم و همهاش نگاه کنیم به گذشته، به عصر کوروش کبیر، به عصر ساسانی، به عصر فلان، به گذشتهها نگاه بکنیم... گلشیری: و پاسخمان را از آنجا بخواهیم... بهار: و پاسخمان را از آنجا بخواهیم و شکلهای زندگیمان را بخواهیم بر آن اساس قرار بدهیم، ما به هیچجا نمیرسیم. من شاهنامه را دوست دارم. تاریخ گذشتۀ ایران را دوست دارم. به این عنوان که اینها بخش عظیمی از گذشتهٔ ماست. نمیشود که دورشان بیندازیم، ولی میتوانیم با شناخت آنها به این نتیجه برسیم که امروز دیگر عصر شاهنامه نیست... عقبافتادن و پیشرفت ملل عمدتا در این است که آیا با دانش عصر خودشان هماهنگ شدهاند، با شناختهای عصر خودشان هماهنگ شدهاند یا نه. اگر شناختند، سعی کردند تمام آن را —به اصطلاح امروزی مهندسی— پیاده کنند؟ آیا قادرند این شناخت عصر خودشان را در زندگیشان عمل کنند، پیادهاش کنند، آن را به کار ببندند یا نه؟ و آن مللی که قادر نیستند شناخت عصر خودشان را، پیشرفتهترین شناختهای عصر خودشان را در زندگی به کار بگیرند، عقب میافتند و علت عمدهٔ عقبافتادن ما نه امپریالیسم است، نه صهیونیسم است، نه امپریالیسم است، نه بولشویسم است. اینها نیست. علت اصلیاش این است که ملت ما در این عصر هنوز به خردگرایی نرسیده است. راه آینده... گلشیری: یعنی هنوز فکر میکنند در اسطوره قرار داریم ما؟ بهار: خیلیها لااقل. من درسخواندههاشان را میبینم که دارند به عصر اسطوره بازگشت میکنند. گلشیری: ببینید، اگر ما به شاهنامه که نگاه میکنیم، فکر میکنیم که این ایران گذشته، تفکّر ایران گذشته، و همهٔ این دستاوردها را دارد، در حقیقت داریم بهش نگاه میکنیم که دارد به ما یاد میدهد که چگونه نباشیم.
ـ ما و جهان اساطیری: گفتوگوی هوشنگ گلشیری با مهرداد بهار
نمیدونم دقیقا چرا، اما از همون قسمتهای اول یک غم عجیب و سیال در فضای این سریال وجود داره. شبیه حسیه که در تمام فضا، شخصیتها و حتی موسیقی پخش شده باشه. شاید بخشی از اون به خود موسیقی برگرده. موسیقی چیزیه که در همون لحظه شکل میگیره. نمیشه اون رو نگه داشت یا برای همیشه در همون شکل حفظش کرد. یک اجرا تمام میشه و اون لحظه دیگه تکرارشدنی نیست. انگار زیبایی اون از همون ابتدا با نوعی ناپایداری و گذرا بودن گره خورده. از طرف دیگه، همه چیز در این سریال به طرز هولناکی موقتی به نظر میرسه. نه فقط روابط، بلکه خود دورهای از زندگی که شخصیتها در اون قرار دارن. نوجوانی، استعداد، رقابت، دوستیهای عمیق، اولین بار که کسی واقعا تو رو درک میکنه. همه چیز طوری نمایش داده میشه که انگار از همون ابتدا میدونی قرار نیست برای همیشه به همین شکل باقی بمونه. حتی خود ایدهی چهاردستی نواختن هم برام همین حس رو داره. دو نفر پشت یک پیانو میشینن و باید همزمان مستقل و وابسته باشن؛ نه کاملا یکی بشن و نه کاملا از هم جدا. انگار رابطهای هست که روی یک تعادل ظریف ایستاده و همین باعث میشه خیلی شکننده به نظر برسه. در این روند غم رو به شکل ایستا تجربه نمیکنم. شخصیتها همچنان زندگی میکنن، تمرین میکنن، رقابت میکنن و به مسیرشون ادامه میدن. غم اینجا متوقفکننده نیست؛ همراه جریان زندگی حرکت میکنه و این همزمان زیبا و دردآوره.
چیزی که بعد از این یک سال برای من حتی عجیبتر از خود این مسئله شده، واکنش بخش زیادی از آدمهاست. سؤال من اینه که دقیقا مرز شما کجاست؟ در چه نقطهای یک رفتار براتون مسئلهدار میشه؟ وقتی برای اولین بار تذکر داده میشه؟ دومین بار؟ دهمین بار؟ وقتی یک سال از مطرح شدن موضوع گذشته باشه؟ وقتی بارها دربارهاش صحبت شده باشه؟ وقتی طرف مقابل بارها فرصت توضیح، اصلاح یا حتی دفاع از خودش رو داشته باشه؟ وقتی به جای پاسخگویی، حذف کردن، ناپدید شدن و بازگشتن به همون روند تکرار بشه؟ واقعا در کدوم مرحله با خودتون میگید که شاید این دیگه واقعا اشتباهه، غیراخلاقیه؟ چیزی که برای من عجیبه این نیست که همه با من همنظر نیستن. عجیب اینه که بعضی افراد انگار برای هر رفتاری، هر میزان تکرار و هر حجم از سابقه، همیشه یک بهانهی آماده دارن. یک بار میگن الهام گرفتنه. بار دیگه میگن همه از هم یاد میگیرن. بعد میگن سنش کمه. بعد میگن موضوع رو بزرگ کردید. بعد میگن مگه کسی از روی آثار هنرمندان بزرگ نقاشی نمیکنه؟ و هر بار، به جای نگاه کردن به کل ماجرا، فقط یک توضیح تازه پیدا میشه تا مجبور نباشن با اصل مسئله روبهرو بشن. برای همین سؤال من دیگه فقط دربارهی یک فرد نیست. سؤال من دربارهی کسانیه که بعد از شنیدن توضیحات، دیدن نمونهها، دونستن سابقه و آگاهی از تکرار این روند، هنوز هیچ نقطهای رو پیدا نمیکنن که در اون بگن نه، این دیگه لایق یک تو دهنی بزرگه. اگر هیچ مرزی وجود نداشته باشه چطور خودمون رو یک انسان بدونیم؟
بعضیها وقتی اسم سرقت هنری رو میشنون، فقط یک تصویر کاملا کپیشده رو تصور میکنن. انگار تا وقتی یک نفر پیکسل به پیکسل یا خط به خط از روی یک اثر نکشیده باشه، هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. متاسفانه یکی از مخربترین شکلهای سرقت هنری دقیقا همون چیزیه که کمتر دیده میشه و منظورم از کمتر دیده شدن این نیست که کمتر قابل تشخیصه بلکه منظورم زمانیه که به جای یک اثر، حاصل سالها تلاش یک هنرمند به تدریج مصرف میشه. نه فقط یک نقاشی بلکه انتخابهای بصری، فضای آثار، هویت هنری و چیزهایی که باعث میشن مخاطب با دیدن یک کار بگه این من رو یاد فلان هنرمند میاندازه. رسیدن به چنین هویتی آسون نیست. هیچکس یکشبه به اون نمیرسه. پشت اون سالها آزمون و خطا، شکست، تجربه، مطالعه، تمرین و زندگی زندگی زندگی وجود داره. هویت هنری چیزی نیست که از آسمون بیافته؛ چیزیه که با صرف بخشی از عمر یک انسان ساخته میشه. به همین دلیل من نمیتونم بپذیرم که استفاده مداوم از این دستاوردها رو صرفا الهام گرفتن/استادی کردن یا هر چیز دیگهای بنامیم. الهام گرفتن قراره به کشف صدای شخصی منجر بشه نه به زندگی کردن در سایهی صدای فرد دیگه. اگر سالها بگذره و هنوز ستون اصلی یک مسیر هنری بر پایهی انتخابها و هویتی بنا شده باشه که شخص دیگهای ساخته، دیگه با یک تأثیرپذیری عادی روبهرو نیستیم. چیزی که این مسئله رو برای من جدیتر میکنه اینه که آسیب اون فقط متوجه یک هنرمند نیست. چنین رفتاری این پیام رو منتقل میکنه که میشه زحمت چندین سالهی یک نفر رو برداشت، از اون استفاده کرد، از اعتبار و شناختهشدگیای که اون هویت ساخته بهره برد و در عین حال مسئولیتی هم در قبال این کار نپذیرفت. شاید به همین دلیله که من این موضوع رو انقدر بزرگ میبینم. چون از نظر من بحث بر سر چند نقاشی یا چند ایده نیست. بحث بر سر اینه که آیا برای سالهای عمر، تلاش، جستوجو و هویت خلاق دیگران ارزشی قائل هستیم یا نه. اگر پاسخ این سؤال بله باشه، اون وقت نمیشه هر شباهت، هر تکرار طولانیمدت و هر بهرهبرداریای از هویت هنری دیگران رو با بهانههای مختلف کنار گذاشت.
How can I read @killyoursaint without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for آلکاتراز: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does آلکاتراز have?
آلکاتراز (@killyoursaint) has 1.2K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does آلکاتراز know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.