خیلی از نویسندهها شخصیتهای مهم رو وارد صحنه میکنن تا ببینی چرا همه تحت تأثیرشون هستن. اما سلینجر اغلب برعکس عمل میکنه. اون خود شخصیت رو ازت دریغ میکنه و فقط اثر برخوردش با آدمها و زندگیهاشون رو نشونت میده؛ اما این آدمها فقط از طریق غیبتشون به یاد نمیمونن. پیش از اینکه خود شخصیت رو بشناسی، با ردپاهاش آشنا میشی؛ یک شوخی قدیمی، یک نامه، یک خاطرهی عجیب و غیرتاثیرگذار... هرچی این جزئیات بیشتر میشن، اون شخصیت واقعیتر میشه. کمکم دیگه شبیه یک نام یا یک سایه نیست؛ تبدیل به انسانی میشه که انگار جایی در جهان داستان زندگی کرده، حرف زده، خندیده و روی زندگی دیگران اثر گذاشته. ولی درست در همین لحظه چیزی که قرار بود اون رو بهت نزدیکتر کنه، نبودنش رو سنگینتر میکنه. هر نامه، هر خاطره و هر روایت تازه فقط یک چیز رو ثابت میکنه: اون واقعا وجود داشته. و همین باعث میشه غیبتش دیگه شبیه یک خلأ روایی نباشه. تبدیل میشه به فقدان یک انسان. فقدان تو.
انگار داستان چند دقیقه قبل از رسیدن تو اتفاق افتاده. همه هنوز ازش حرف میزنن. اثرش هنوز در آدمها مونده. بعضی زخمهاشون رو از اون دارن و بعضی روشناییشون رو. اما خود اون دیگه اونجا نیست؛ نه اونقدر دور که به یه داستان تبدیل بشه و نه اونقدر نزدیک که بتونی لمسش کنی.
بعد یک جایی، بدون هشدار، متوجه میشی داری برای کسی غصه میخوری که هرگز ملاقاتش نکردی؛ کسی که تقریبا هیچ مواجههی مستقیمی باهاش نداشتی. غم ماجرا فقط این نیست که اون غایبه، غم واقعی از لحظهای شروع میشه که میفهمی غیبتش برات مهم شده. شاید به همین خاطر باشه که بعضی از شخصیتهای سلینجر بعد از تمامشدن کتاب هم دست از سر آدم برنمیدارن؛ چون حس نمیکنی چیزی رو از دست دادی که هرگز وجود نداشته؛ حس میکنی دیر رسیدی. انگار وارد خونهای شدی که صاحبش مدتهاست رفته، اما همهچیز هنوز بوی اون رو میده. اونقدر ردپاش همه جا هست که نمیتونی نبودنش رو باور کنی، و اونقدر غایبه که هیچ راهی برای رسیدن بهش وجود نداره.
Post #18793
392