چیزی که بعد از این یک سال برای من حتی عجیبتر از خود این مسئله شده، واکنش بخش زیادی از آدمهاست. سؤال من اینه که دقیقا مرز شما کجاست؟ در چه نقطهای یک رفتار براتون مسئلهدار میشه؟ وقتی برای اولین بار تذکر داده میشه؟ دومین بار؟ دهمین بار؟ وقتی یک سال از مطرح شدن موضوع گذشته باشه؟ وقتی بارها دربارهاش صحبت شده باشه؟ وقتی طرف مقابل بارها فرصت توضیح، اصلاح یا حتی دفاع از خودش رو داشته باشه؟ وقتی به جای پاسخگویی، حذف کردن، ناپدید شدن و بازگشتن به همون روند تکرار بشه؟ واقعا در کدوم مرحله با خودتون میگید که شاید این دیگه واقعا اشتباهه، غیراخلاقیه؟ چیزی که برای من عجیبه این نیست که همه با من همنظر نیستن. عجیب اینه که بعضی افراد انگار برای هر رفتاری، هر میزان تکرار و هر حجم از سابقه، همیشه یک بهانهی آماده دارن. یک بار میگن الهام گرفتنه. بار دیگه میگن همه از هم یاد میگیرن. بعد میگن سنش کمه. بعد میگن موضوع رو بزرگ کردید. بعد میگن مگه کسی از روی آثار هنرمندان بزرگ نقاشی نمیکنه؟ و هر بار، به جای نگاه کردن به کل ماجرا، فقط یک توضیح تازه پیدا میشه تا مجبور نباشن با اصل مسئله روبهرو بشن. برای همین سؤال من دیگه فقط دربارهی یک فرد نیست. سؤال من دربارهی کسانیه که بعد از شنیدن توضیحات، دیدن نمونهها، دونستن سابقه و آگاهی از تکرار این روند، هنوز هیچ نقطهای رو پیدا نمیکنن که در اون بگن نه، این دیگه لایق یک تو دهنی بزرگه.
اگر هیچ مرزی وجود نداشته باشه چطور خودمون رو یک انسان بدونیم؟
Post #18752
908