دربارۀ توماس برنهارت و سه نمایشنامهای که از او به فارسی ترجمه شده
دو هفته پیش، در نشستی، بهواسطۀ بحث از دو نمایشنامۀ الیزابت دوم و میدان دلاوران، دربارۀ جهان نمایشی توماس برنهارت صحبت کردم. متن پیش رو گزارش بازنوشته و تکمیلشدۀ آن سخنرانی است. اما پیش از آغاز بحث باید این را بگویم که متأسفانه این دو اثر اصلاً ترجمههای خوبی ندارند و بهتر است نشر رایبد دستکم بخشی از هزینۀ فراوانی را که صرف تبلیغات میکند صرف کیفیت ترجمه و چاپ آثار فراوانی کند که مشغول انتشارشان است. دربارۀ کیفیت ترجمهها در انتهای متن بیشتر صحبت خواهم کرد.
توماس برنهارت را، تاآنجاکه میدانم، علیاصغر حداد، مترجم برجستۀ ادبیات آلمانی، به فارسیزبانان معرفی کرد. نخستین نمایشنامۀ برنهارت، جشنتولد برای بوریس، سال ۱۳۷۶، با ترجمۀ حداد و بههمت نشر تجربه، منتشر شد (این نمایشنامه بعداً با عنوان جشن برای بوریس در نشر کتاب فانوس تجدید چاپ شد). در همان سال، نشر تجربه منتخبی از داستانهای کوتاه آلمانیزبان را هم با ترجمۀ حداد، و با عنوان معجزۀ اشتیاق، به چاپ رساند (این منتخب فوقالعاده، سالها بعد، با عنوان مجموعۀ نامرئی، و بههمت نشر ماهی منتشر شد و همچنان تجدیدچاپ میشود). در معجزۀ اشتیاق، دو داستان کوتاه از برنهارت هم هست که بهگمانم نخستین داستانهایی است که از او به فارسی ترجمه شده.
پس از این، گویی تا سالها، دیگر مترجمی به سراغ این نویسنده نمیرود.
در دهۀ نود، عبدالله جمنی آثاری از او را در نشر گمنام نوای مکتوب به چاپ میرساند که چندان به چشم کتابخوانان نمیآید (شخصاً، تا همین چند ماه پیش از ترجمه و انتشار این آثار بیخبر بودم) و بهگمانم بالاخره با انتشار یخبندان در نشر بیدگل در سال ۱۴۰۳ است که برنهارت بهواقع در زبان فارسی گل میکند و لابد ازاینبهبعد اقبال بیشتری به آثارش را شاهد خواهیم بود.
دو اثر برنهارت، که نشر رایبد با ترجمۀ هادی مرتضوی منتشر کرده، درواقع دو نمایشنامۀ آخر او، و اصلاً جزء واپسین آثارش، هستند. پس، از پی حداد و نشر تجربه، که قریب به سی سال پیش، نخستین نمایشنامۀ برنهارت را در مجموعۀ «اولی»های نشر تجربه چاپ کردند، حالا مرتضوی و رایبد «آخرین»های او را به چاپ رساندهاند و ما همچنان نمایشنامههای میانی نویسنده را به فارسی نداریم.
آثار برنهارت، چه داستانهای کوتاه و بلندش و چه نمایشنامههایش، اغلب قصههای نحیفی دارند و اصولاً ماجرامحور نیستند. برنهارت، بیش از هر چیز، با واگویههای شخصیتهای اصلیاش در خاطر میماند. راویهای اولشخصِ داستانهای او گویی هرگز از گفتن بازنمیایستند. بیماری و معلولیت از مضامین تکرارشوندۀ آثار اوست. کارهای برنهارت آکنده از بیزاری است. بیزاری از همهچیز، از زندگی، از آدمها، از هنر، و، بیش از همه، از خود اتریش و اتریشیها! بیزاری او از هنر و از اتریش کیفیتی بسیار طعنهآمیز (آیرونیک) دارد. آثار مختلفش، از جمله الیزابت دوم و میدان دلاوران، آکنده است از ابراز علاقه به هنر و هنرمندان گوناگون، مخصوصاً در عرصۀ موسیقی و نمایش، و همزمان آکنده از بیزاری از آنها. از سوی دیگر، گویی راویان برنهارت قادر نیستند دمی از ابراز بیزاریشان از اتریش دست بردارند. طعنهآمیزی ماجرا نیز در همین است و این میزان از نفرت، همزمان، بیانگر دلمشغولی عمیق او نسبت به هنر و زادگاهش است.
داستان کوتاه درخشان «نمایش کمدی است؟ نمایش تراژدی است؟»، که حداد آن را در معجزۀ اشتیاق ترجمه کرده بود، و حالا در مجموعۀ نامرئی در دسترس است، عصارهای مثالزدنی از عالم برنهارتی است. دو بند نخست این داستان را اینجا نقل میکنم:
بعد از هفتهها به تئاتر نرفتن، دیروز تصمیم گرفتم به تئاتر بروم. اما دو ساعت پیش از شروع نمایش، در همان حال که هنوز سرگرم کار علمیام بودم، همانجا تو اتاق، درست نفهمیدم در پیش یا پسِ آن کار پزشکی که بالاخره یک روزی باید تمامش کنم ــ کمتر بهخاطر پدر و مادرم و بیشتر بهخاطر مغز خستۀ خودم ــ فکر کردم بهتر نیست از رفتن به تئاتر منصرف شوم؟
فکر کردم هشت یا ده هفته است که به تئاتر نرفتهام و خودم خوب میدانم که چرا به تئاتر نرفتهام. چون از تئاتر بیزارم، از هنرپیشهها متنفرم. تئاتر یک هرزۀ کریه است، تئاتر یک کریه هرزه است. پس حالا چه شده که میبایست باز به تئاتر بروم؟
ادامه در فرستۀ بعدی...
#تئاتر #توماس_برنهارت #توماس_برنهارد
All that jazz