حکایت «آرد نماند» از کتاب چهار مقالهی عروضی سمرقندی
هر صناعت که تعلق به تفکر دارد صاحب صناعت باید که فارغدل و مرفه باشد که اگر به خلاف این بُوَد سهام فکر او متلاشی شود و بر هدف صواب به جمع نیاید زیرا که جز به جمعیت خاطر به چنان کلمات باز نتواند خورد.
آوردهاند که یکی از دبیران خلفاء بنیعباس ــ رضی الله عنهم ــ به والی مصر نامهای مینوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده و سخن میپرداخت چون دُرّ ثمین و ماء مَعین. ناگاه کنیزکش درآمد و گفت «آرد نماند!».
دبیر چنان شوریدهطبع و پریشانخاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که «آرد نماند»! چنان که آن نامه را تمام کرد و پیش خلیفه فرستاد و از این کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت.
چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد چون بدان کلمه رسید حیران فرو ماند و خاطرش آن را بر هیچ حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود. کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال از او باز پرسید. دبیر خجل گشت و به راستی آن واقعه را در میان نهاد. خلیفه عظیم عجب داشت و گفت: اولِ این نامه را بر آخر چندان فضیلت و رجحان است که «قل هو الله احد» را بر «تبت یدا ابی لهب». دریغ باشد خاطر چون شما بلغا را به دست غوغاء مایحتاج باز دادن. و اسباب ترفیه او چنان فرمود که امثال آن کلمه دیگر هرگز به غور گوش او فرونشد. لاجرم آنچنان گشت که معانی دو کون در دو لفظ جمع کردی.
Post #329
275
- ❤ 5
- 👏 1