روح قدیمی و ایرانی جدید
■در همان سالهایی که اولین شاه صفوی، برای به خط کردن همه در زیر پرچمش، خون به پا میکرد، میکلانژ در شمال غرب روم مشغول خلق دیوارنگاره های سیستین بود و اومانیستهایی چون جیووانی میراندولا فریاد میزدند که"خداوند به آدم گفت: تو با آزادی انتخاب، میتوانی سرشت خود را به هر صورتی که می پسندی، شکل دهی".
■۴سال قبل از اینکه سلطان حسین خرافاتی، بر تخت سلطنت بنشیند، دَنی پاپَن فرانسوی، مدل کوچک ماشین بخار را ساخت و جهان ما را برای همیشه تغییر داد. ۱۰ سال قبل از شورش بخشی از ایرانیان(افغانها) بر علیه دولت مرکزی، توماس نیوکامن، ماشین ۶.۵سانتی پاپَن را تکمیل کرد و ساختمان همه ماشینهای امروزی را ساخت. در همه این تحولات، ما کجا بودیم؟ در یک خواب تاریخی.
■از جامعه حدودا ۸میلیونی آن زمان، ۴میلیون روستایی، ۳میلیون عشایر و فقط ۱میلیون نفر شهرنشین بودند(شهرنشینها که برای رنسانس، روشنگری و انقلاب صنعتی میشد روی آنها حساب کرد). بین ۲۵۰ تا ۵۰۰هزار نفر از این جمعیت ۱ میلیونی، در اصفهان و اطرافش و مابقی در ۹۰شهر دیگر زندگی میکردند؛ تقریبا همگی هم بی سواد بودند. اما هیچ کدام از اینها مهم نبودند. ما قرنهاست که در آرزوی ساختن امپراتوری هستیم به وسعت خودِ باستان مان. یک روح امپراتوری در درون ما وجود دارد که بزرگی را چیزی غیر از فکر قانون، خِرَدباوری و ساختن محیطی آزاد برای پرورش میکلانژها و نیوکامن های وطنی میفهمد؛ یک روح امپراتوری که رسیدن به بزرگی اقتصادی، نه هدفش بوده نه آرامش میکرده. از این نظر، ما شبیه خرس(روسیه)، این همسایه پُر رمز و رازمان هستیم.
■با سقوط امپراتوری صفویه، جامعه به درون هرج و مرجی ویرانگر افتاد اما آرزوی تشکیل امپراتوری، رهایمان نکرد تا اینکه نادری آمد و پشت سرش یک امپراتوری ویران به جای گذاشت. ۵۰سال بعد، آقامحمدخان قاجار در سودای بازگشت عظمت به ایران(=خودش)، ماست میخورد و چشم درمی آورد. اما شکستِ نوادگانش و رندانگی در رقابت قدرتهای بزرگ هم نتوانست خط پایانی باشد بر آرزوی داشتن امپراتوری. با بازگشت اولین غرب رفتهها، چشمه های حسرت خوردن، پُرآب تر شدند. کسانی مرتب می پرسیدند: چرا ما نه؟ باز هم نه تلاشی طولانی برای فکرکردن و کار کردن مهم بود و نه حتی واقعیتهای ایران و جهان. کسی مثل محمدحسن خان اعتمادالسلطنه فرنگ رفته، در کتاب"خلسه"، امیرکبیر را در رویایش میدید که به نادر میگفت: همه چیز، مرتب است و ما در حال بازپس گرفتن سرزمین هایمان. سرحد ما جیحون است و بیرق ما در کنار رودش در احتراز(ص۲۱) افسوساگر مثل شما مختار بودم...والله میرفتم و میگرفتم. ضعف طالع و اختر ناموافق نگذاشت(ص۳۵).
■ تاریخ معاصر ما، در انقلاب صنعتی دوم آغاز و در انقلاب سوم ادامه پیدا کرد. جهان، جای پُرامکاناتی بود. تکنولوژی و پول نفت، جان تازهای به روح قدیمی مان داد. ما در این یک قرن، یا در حال ورود به تمدن بزرگ بودیم، یا در حال مدیریت جهان و قدرت چهارم جهانشدن؛ ما، همین مایی که زمانی در حال یاد دادن رسم کشورداری به غربیها بودیم و زمانی دیگر در حال پند دادن به دیگران و الگوشدن در جهان. میانگین فکری مخالفان این تصورات هم چیزی کم از عظمت(اسلامی یا باستانی) نمی پسندد. همین تصورات است که باعث میشود بپنداریم، برخی از تغییرات فرهنگی جامعه و جنبش برآمده از آن در سال ۱۴۰۱، رنسانسی"عظیم تر از رنسانس اروپا"ست.
■تحول، نه رنسانسی بزرگتر از اروپا، بلکه آنجاست که تعداد هر چه بیشتری از ایرانیان، به چنین جملاتی پوزخند میزنند. ما هر روز بیشتر پی میبریم که زندگی خوب برای خودمان و فرزندانمان از مدیریت جهان مهمتر است. احتمالا هر روز به تعداد کسانی افزوده میشود که میگویند:"از خیر مزه بزرگی در جهان گذشتیم. بگذارید زندگی کنیم".با تجربیات شکست خورده مان در یک قرن گذشته و جهانی که به سمت انواع اقتدارگرایی حرکت میکند، احتمالا دسته بزرگی میگویند:"از خیر مزه آزادیهای سیاسی هم گذشتیم. بگذارید مزه پولدارشدن را بچشیم". ذهنیت بخش قابل توجهی از ایرانیان، حول یک خواسته میچرخد: زندگی در یک کشور معمولی با اقتصادی رو به توسعه. اگر چنین فکری، به سیاست کلان رسمی تبدیل شود و انرژیهای اقتصادی جامعه آزاد شود، شاید یک چین کوچکِ خاورمیانه ای در یک دهه آینده متولد شود؛ کشوری که هدف اولش، بزرگ شدن اقتصادش است.
■ شارل دوگل، رهبر فرانسه در جنگ جهانی دوم، در کتاب خاطراتش مینویسد:"دولتی که از جانب فرانسه مسئولیت دارد، همزمان متصدی میراث دیروز، منافع امروز و امیدهای فرداست....مشارکتی میان مردگان، زندگان و آیندگان"(کیسینجر،۱۴۰۲، رهبری، ص ۱۳۱).در فردای پس از خرابیها، ایران نیازمند یک دهه کار جدی است با مشارکت بهترینِ مردگان(میراث مفید گذشتگان) با همت زندگان، برای حفظ امیدهای آیندگان؛ امید به داشتن کشوری با اقتصادی توسعهیافته و "بزرگ".
✏سعیدعطار/ققنوس
https://t.me/iransaeedattar
Post #235
534