سوگواری، واژه کوچکی است در بیان رنج های ما. در سکوت شبهایم، این خِرَد ایرانی است که ندا میدهد: با مرارت و مهربانی باید ایران را ساخت؛ اگر تاریخ بگذارد؛ اگر جغرافیا بگذارد.
"من در عصر آشوب به شهرها رسیدم، وقتی گرسنگی چیره بود. من در بحبوحه بلوا رسیدم، میان آدمیان رفتم و من همراه ایشان شوریدم. چنین گذشت زمانی که بر روی زمین به من داده شده بود.
در فاصله دو نبرد غذا خوردم، میان آدم کش ها خوابیدم. در عشق بی پروا بودم و بی شکیب به طبیعت نگریستم. زمانی که بر روی زمین به من داده شده بود، چنین گذشت.
در روزگار حیاتم، خیابان به باتلاق منتهی می شد... از دست من کار چندانی بر نمی آمد. ولی فرمانروایان بدون من بیشتر آسوده می خوابند. چنین گذشت زمانی که بر روی زمین به من داده شده بود.
... شمایانی که از درون سیلی برخواهید آمد که ما در آن غرق شدیم، وقتی از سستی ما در عصر ظلمتی سخن میگویید که شما از آن گریختید، این را یاد آورید.
... دریغا، ما که میخواستیم راه را برای مهربانی هموار کنیم، خود نتوانستیم مهربان باشیم.
با بزرگواری و خطاپوشی، ما را یاد آورید."
برتولد برشت
✏سعید عطار/ققنوس
https://t.me/iransaeedattar
Post #227
610