یادی از رضا مرادی غیاثآبادی[٧ از ۸]
۸. رضا در برخورد با دیگران خجالتی و افتاده بود، حتا با آن قد بلندش بیش از اندازه خم میشد. بسیار با ذوق بود. بر خلاف بسیاری از پژوهشگران جوانی که کتابهایشان را خودشان منتشر میکنند و در زمینهی درستنویسی، سپس انتخابِ قلم کتاب و در نهایت چیدمان آن یا صفحهآرایی یا ناآگاه یا بیسلیقه هستند او که کتابهایش را خودش آماده میکرد سواد و زیباییشناسیِ قابل اعتنایی داشت.
اصلاً همین که مجموعهی کتابهایش نامی خاص و نشانوارهای ویژه داشت بیانگر موضوع است. این سلیقه را در سایت شخصیای که سفارش داده و برایش ساختهاند نیز میتوان دید. یادم هست در همان چاپ نخستِ کتاب «فرمانِ داریوش» دربارهی نوع کاغذی که آن را زیباتر کند پیشنهادهای اجرایی خوبی داشت، کما آنکه طرحهای کتاب و حتا ساختِ قلم میخیِ آن را خودش سفارش داده و پیگیری کرده بود.
بیفزایم که عکاس خوبی هم بود و مجموعهای از عکسهایش هم منتشر شده است.
تا هنگامی که سخنانش در نقد مبانی ایرانگرایانه هنوز شفاهی بود یا یادداشتهای «رنج بشری»اش هنوز ظاهر نقد تاریخی داشتند من در بحثهای دوستان که او را ایرانستیز مینامیدند آنها را ارجاع میدادم به کتابها و یادداشتها و مقالههای پُرشمارش در دفاع از مبانی ایرانیت.
یادم هست در یکی از آخرین گفتوگوهای طولانیمان نقدم نسبت به یادداشتهای اخیرش را به او در تلفن همراهی یکساعته، در حالی که در خیابان ویلا قدم میزدم، منتقل کردم. ریزِ جوابهایش را به خاطر ندارم اما کلیات سخنش نگرانی از تبدیل شدنِ ایرانگرایی به
فاشیسم بود که به دلایل بسیار نگرانیِ بیموردی است چون ایرانیت لایهای هویتی فرایِ قومیت، یعنی همان که در فرهنگِ اروپایی تبدیل به
ناسیونالیسم و گاه
نژادپرستی ــ در اتصال با پیشینهای قابل توجه از بردهداری ــ شده و در منطقهی ما به شکلِ
قومگرایی بروز پیدا کرده، است و به خاطر تنوع در ذاتش ــ وجودِ مردمانی با زبانها و دینها و تبارهای گونهگون ــ اصلاً امکانِ بروزِ فاشیسم را ندارد (جدای از آن که چنین انگارههایی اصلاً برآمده از زیست و فرهنگِ بومیِ ما نیستند).
اما رودررویی با آن ــ که صد البته با نقد متفاوت است ــ اتفاقاً هم امکانِ زیستِ متنوعِ ایرانی را به خظر میاندازد و هم آن که فاشیسم و نژادپرستیِ قومیتی را، که پیش از این در منطقهی ما وجود نداشت، تقویت میکند؛ بهویژه آن که این رودررویی، با ظاهری مصلحتگونه و آیندهبینانه، پای در دروغ داشته باشد...
اما واقعاً چرا اینگونه شد؟ سؤال بزرگی است که اگر کسی از نزدیکانش، مثلاً همسر گرامیاش، آن را میداند بهتر است بنویسد. مثلاً این زمینهی چپگراییاش از کجا میآمد؟! این که برخی بحثها با دوستان زرتشتی، که اشاره شد، او را به این راه بکشاند به نظرم قانعکننده نیست. حتا این که برخی مطالب نخستش در نقدِ ایرانیت با واکنشهای تند ــ بیشتر بر دستِ افرادی بینام ــ سبب شده باشد که او رویکردش تندتر و رادیکالتر شده باشد باز به نظرم منطقی نمیآید، هر چند به خاطر هنری بودنش کمی احساسی بود، اما آدمی منطقی و استدلالی هم بود.
این را میشود حدس زد که در هنگام پژوهشهایش مجموعهای از نقدهای مخالف آرایش را هم گرد آورده و بعد وسوسه شده باشد تا از آنها بهره ببرد و به گفتهی دوستی چون دانش و مطالبش در حوزهی ایرانپژوهی به پایان رسید اما همچنان میخواست مورد توجه باشد از این زاویه ورود کرده باشد. اما باز دلیلِ محکمی نیست.
این که برای نوشتن چنین مطالبی پیشنهادی مالی به او شده باشد ــ مانند آنچه دربارهی
پورپیرار گفته میشود ــ نیز تا جایی که از زندگیاش در آن روزها خبر داشتم مستند و درست نمینماید هر چند میدانم و شنیدهام که دستگاه اطلاعاتی نظام، در رویکردی به غایت چندشآور، گاه که مچِ کسانی را در موردهایی که به زعمِ آنان جای برخورد دارد میگیرد از آنان چنین کارهایی را میطلبد...
اما به هر رو، آنگونه که دوست دیگری میگفت، «استعدادی بود که نابود یا اصطلاحاً حرام شد». 👇
@IranianLook