⭕️ سالمندی؛ مسئله امروز، بحران فردا
✍ علی ربیعی
رئیس #انجمن_ایرانی_مطالعات_فرهنگی_و_ارتباطات
«روز جهانی سالمندی» بیش از آنکه تنها یک نماد تقویمی باشد، دعوتی است به یک گفتگوی انتقادی اجتماعی درباره واقعیتی که آینده زیست جمعی ما را بازتعریف خواهد کرد. سالمندی در مختصات کنونی ایران دیگر یک پدیده دموگرافیک ساده یا صرفاً چرخهای از طول عمر زیستی نیست؛ بلکه بحرانی ساختاری است که نه تنها جمعیت بلکه همه عرصههای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را متاثر خواهد ساخت و در افق ۱۴۳۰ به نقطه عطف خود میرسد. بنابر یافتههای علمی چندین ساله من، زمانی میتوانیم به پدیدهها برچسب بحران بزنیم که نسبت بین ظرفیت حل مسئله به پدیده و آثار تبعی آن کوچکتر از یک شود. به پدیده سالمندی، با ظرفیتهای امروز میتوان اطلاق بحران نمود که اگر آن رابا رویکردی پیشگیرانه و علمی فهم و با توجه به فرصت بیستو پنج ساله پیشرو، سیاستگذاری متناسب طرح و اجرا کنیم، میتوان امیدوار بود که جامعه آمادگی مواجهه با این پدیده را دارد.
باید چهار ضلع جامعه و مردم به طور عمومی، نهادهای اجتماعی، نهاد علم و در نهایت دولت با درکی مشترک به این مقوله بپردازند.
۱. ضرورت گذار از دولتمحوری
مسئله سالمندی را نمیتوان و نباید صرفاً به حیطه بروکراتیک دولت و تصمیمگیریهای بالا به پایین تقلیل داد. اگرچه تدوین سیاستهای کلان وظیفه ساختار حاکمیتی, است، اما هسته سخت ماجرا در «فهم مشترک بینالاذهانی» نهفته است.
شواهد نشان میدهد که میان افکار عمومی و بحرانهای ساختاری آینده، یک گسست یا «ناهمزمانی ذهنی» عمیق وجود دارد؛ جامعه ایرانی هنوز متوجه ابعاد دگرگونی هرم جمعیتی خود نشده است. در این نقطه، «نهاد علم» و انجمنهای علمی (از علوم زیستی و بهداشت گرفته تا علوم اجتماعی و انسانی) موظفاند این بیتفاوتی ساختاری را شکسته و پدیده را به مسئلهای در کانون آگاهی عمومی بدل کنند.
۲. فشردهشدن زمان تاریخی؛ تجربهای تکاندهنده از گذار جمعیتی
آنچه در ایران رخ میدهد صرفاً یک جابهجایی در ترکیب سنی نیست، بلکه تولد یک «نظم نوین اجتماعی» است. عمق بحران در «شتاب نامتعارف» این گذار نهفته است:
کشورهای توسعهیافته غربی بیش از یک سده فرصت داشتند تا همگام با انباشت سرمایه و توسعه نهادهای رفاهی، با پدیده کهنسالی مواجه شوند؛ اما ایران این مسیر صدساله را در کمتر از سه دهه طی میکند پدیدهای که میتوان آن را «سالمند شدن پیش از آماده شدن زیرساختها» نامید.
رشد ۵۴ درصدی سالمندی از سال ۱۳۸۴ تا امروز و سه برابر شدن آن تا سال ۱۴۳۰ (رسیدن به سهمی نزدیک به یکسوم کل جمعیت کشور)، نشاندهنده شیب تند جامعهای است که با سرعتی بیسابقه در حال خاکستری شدن است.
۳. دگرگونی نهاد خانواده، زوال شبکههای حمایتی و زنـانهشدن سالمندی
پیامد این دگرگونی، پایههای خرد جامعهشناختی را تکان خواهد داد. ما از ساختار «خانواده گسترده و چندنسلی»—که کارکرد سنتی بازتولید مراقبت و همبستگی نسلی را تضمین میکرد—به سرعت به سمت «خانوادههای هستهای، کوچک و فردگرایانه» کوچ کردهایم.
تلفیق این گذار ساختاری با پدیدههایی چون افزایش نرخ تجرد قطعی و کاهش ابعاد خانوار، چشماندازی نگرانکننده ترسیم میکند: نسلی از کهنسالان بدون فرزند و فاقد پیوندهای مستحکم فامیلی که در تله «انزوای اجتماعی» گرفتار خواهند شد.
از سوی دیگر، زیست در شرایط تورم ساختاری، فقر تحمیلی و تداوم فشارهای اقتصادی ناشی از تحریمها، فقر را از یک امر حاشیهای به «قاعده زیست روزمره» بدل کرده است. تلاقیِ فقر و کهنسالی آسیبپذیری مضاعفی خلق میکند؛ آسیبی که مشخصاً با پدیده «زنـانهشدن سالمندی» و تنهایی مضاعف زنان کهنسال (به دلیل امید به زندگی بالاتر و شکاف دسترسی به منابع اقتصادی و بیمهای) چهرهای خشنتر به خود خواهد گرفت.
۴. فرسایش پایههای مادی: بحران کار و خطر فروپاشی صندوقهای بازنشستگی
کاهش نرخ باروری کل به زیر سطح جانشینی (سقوط از نرخ بهینه ۲.۱ به حدود ۱.۷ و کمتر) زنگ خطری آشکار برای شریانهای حیاتی اقتصاد است. با جهش جمعیت بالای ۶۵ سال به مرز ۲۰ میلیون نفر، اقتصاد ملی با بحران مضاعف کمبود عرضه نیروی کار و کاهش بازدهی تولید مواجه میشود؛ مسئلهای که حتی در معادلات قدرت ملی و موقعیت ژئوپلیتیک کشور بازتاب خواهد یافت.
در سوی دیگر، وضعیت صندوقهای بازنشستگی از یک چالش فنی-بیمهای به یک «بمب ساعتی مالی» بدل شده است. تنزل فاجعهبار نسبت پشتیبانی (کاهش نسبت شاغلان حقبیمهپرداز به بازنشستگان از ارقام مطلوب به ۳ به ۱ و حتی منفی شدن آن در برخی صندوقها)، نشانه فروپاشی الگوی سنتی همبستگی بیننسلی در نظام رفاهی است.
۵. بازتعریف چرخه عمر: ضرورت «زیست اخلاقی» و تولد «اقتصاد نقرهای»
باید پذیرفت که سهگانه سنتی و خطیِ مدرنیته صنعتی یعنی «آموزش، کار، بازنشستگی» دیگر کارایی ندارد.
🇮🇷
🆔 @irancsca
Post #4461
62