📗نقشههایی برای گمشدن
👤ربکا سولنیت
📝خلاصه کتاب
این اثر بیش از آنکه مجموعهجستار معمولی باشد، نقشهای است برای ورود به سرزمینهایی که در نقشههای معمول جایی ندارند، بدین معنا که سولنیت «گمشدن» را تجربهی تنزلآمیز یا شکستآمیز نمیداند بلکه از نظر او گمشدن، تنها راه ممکن برای زیستنِ واقعی است. او در ۹ جستارِ بههمآویخته، این مفهوم را از دریچههای گوناگون بررسی میکند: گمشدن میتواند در کوچهپسکوچههای شهری ناآشنا رخ دهد، یا در تاریکیِ رابطهای عاطفی، یا حتی در لابهلای خاطراتی که دیگر به کارِ بازسازیِ هویت نمیآیند. آنچه این جستارها را به هم پیوند میدهد، موتیفی است که #سولنیت آن را «آبیِ دوریها» مینامد؛ رنگی که در افقِ دوردست میدرخشد و هیچگاه بهچنگ نمیآید، اما خودِ این دستنیافتنیبودنش، درست همان چیزی است که حرکت را معنا میبخشد.
ساختارِ کتاب نیز از همین منطق پیروی میکند. جستارها در یک توالیِ زمانیِ معمولی قرار ندارند، بلکه مانند حلقههایی از زنجیرِ شکسته، هر بار از نقطهای تازه شروع میکنند و به نقاطِ پیشین بازمیگردند، اما با زاویهای دیگر.
نخستین جستار با عنوانِ «درها را بازکن»با اشارهای به آیینِ شبِ عیدِ فصح و گشودنِ در به رویِ «الیاس نبی» این پرسش را مطرح میکند که آیا ما آمادهایم تا ناشناختهها را به خانهی خود راه دهیم؟ سولنیت در همین جاست که پارادوکسِ منون را به یاد میآورد: چگونه میتوانی چیزی را بیابی که اصلاً نمیدانی چیست؟ پاسخِ او در تمامِ کتاب گسترده میشود: تنها با گمشدن است که میتوانی به چیزی برسی که هرگز به فکرِ جستجویش نبودهای.
در جستارِ «آبی دوردست»سولنیت مفهومِ آبی را از یک رنگِ صرف به یک وضعیتِ وجودی ارتقا میدهد. آبی در اینجا رنگِ حسرت است، رنگِ فاصلهای که هرگز پر نمیشود، و در عین حال، همان فاصله است که به زندگی عمق میبخشد. این رنگ در جستارهای بعدی، همچون نخِ تسبیحی، دوباره و دوباره ظاهر میشود؛ گاهی در موسیقیِ کانتری و بلوز که دلتنگیِ مکان را میخواند، گاهی در نقشههای کهن که سرزمینهای ناشناخته را با جوهرِ آبی رنگآمیزی میکردند، و گاهی در آثارِ «ایو کلاین» هنرمندی که تمامِ هستیاش را در رسیدن به آبیِ محض خلاصه کرد و در نهایت، در «پرش به خلأ» دست به آفرینش نمادی بینظیر از رها شدن در ناشناختهها زد.
اما«نقشههایی برای گمشدن»تنها به تأملاتِ انتزاعی محدود نمیشود. او در جستارهایی چون«حلقههای گل مینا»و «رهاکن» به روایتهای عینی و تاریخی پناه میبرد که خود تجربهای جمعی و نسلی نیز هستند. داستانِ مهاجرتِ اجدادش و ازدسترفتنِ زبانِ مادری، روایتی است از«میراثِ گمشدن»که امکانِ بازآفرینیِ هویت را حمل میکند. همچنین، سفرِ«کابِسا دِ واکا»و اسارتِ او در سرزمینی بیگانه، نه تراژدی که تولدی دوباره است که همچون شفیرهای، نیازمندِ رها کردنِ پوستِ کهنه است. در نقطهی مقابل، جستارِ«دو سرپیکان»با ارجاع به فیلمِ «سرگیجه»ی هیچکاک و پیوندِ آن با عشقی نافرجام و وسواسِ «ایو کلاین» در رسیدن به آبیِ محض، از گونهای دیگر از گمشدگی پرده برمیدارد: گمشدن در وسواسِ رسیدن، در تکرارِ یک آرزوی دستنیافتنی که خود به شکلی از سردرگمیِ وجودی بدل میشود.
در آخرین جستار با عنوانِ «خانهی یک طبقه» #سولنیت به نقطهی آغاز بازمیگردد، اما اینبار «خانه» قلمروی درونیِ خودِ ماست. او در این جستار از «اینستار»ها میگوید، مراحلِ دگردیسیِ حشرات که هر کدام، شکلی از مرگ و تولدِ دوبارهاند؛ و با این جمله به پایان میرسد که «طبیعتِ اشیا، گمشدن است، نه چیزِ دیگر».
نویسنده، پاسخی برای اضطرابِ گمشدگی ارائه نمیدهد فقط خودِ آن اضطراب را به تصویر میکشد تا خواننده، خود دریابد که شاید هیچ چیز به اندازهی پذیرشِ این ناپایداری، انسان را به معنایی اصیل نزدیک نمیکند.
#نقشههاییبرایگمشدن»
#ربکا_سولنیت
💎ادمین #زهرا_م
https://t.me/hezar_khom/13153?single
Post #13156
806