فصل هشتمِ سفر شب
بهمن شعلهور
«... من از بازارچه صاوونپزخونه پا شدم اومدم اینجا اینجا یه بیابونی بود مغرب به بعد پرنده توش پر میزد سرشو میبریدن این شمرون بود و یه قهوهخونهی حسنچرچر با یه قهوهخونهی شیرخان کمرکش جادهقدیم و یه مشت باغ و خونهی گِلی شب تا صبحم صدای زوزهی گرگ میومد سربازا که میخواسّن از سلطنت آباد بیان برم شهر جرئت نداشتن دوسهتائی شبا از اینجا رد بشن اون موقع من اومدم تو این شمرون شبا بیرون قهوهخونهی حسینچرچر تک و تنها یه لحاف کشیدم رو سرم خوابیدم حالاشم وقتی از اینجا رفتن بذار باز توش صدای زوزهی گرگ بیاد بقول گفتنی گفت دیگی که واسه ما نمیجوشه بذار کلّه سگ توش بجوشه ...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در مرکز همیشگی انفجار
Post #4926
1.61K