📚روشنفکری و سازشکاریآیا سردمداران روشنفکری ایران در دهه چهل خائن بودند؟
✏️حامد زارع
♦️تلاش روشنفکرانی که کوشیدند با تفسیر تجددستیز خود، صورت امکان دیگری از توسعه مبتنی سنت عرضه کنند، به نتیجهای جز ایدئولوژیککردن حیات فرهنگی با تشبث به گفتمانهای هویتی ختم نشد. جواد طباطبایی از این تلاش تراژیک به عنوان غربزدگی مضاعف یاد میکند و مینویسد: «عمدهی نویسندگان معاصر کوشیدهاند تا در برابر امکان تجدد در اندیشهی غربی، با بازگشتی به سنت، تفسیری ایدئولوژیک از آن را به عنوان شیوهی امکانی از نوعی متفاوت، اما در خلاف جهت تجدد عرضه کنند. این تفسیر تجددستیز از سنت که نویسندگانی با دیدگاههای گوناگون، مانند داریوش شایگان، جلال آلاحمد، احسان نراقی و علی شریعتی، اما همسو در جهت تصفیهی حساب با تجدد نوپای ایرانی عرضه کردند، در اصل غربی و یا به عبارت دیگر، «غربزده»، یعنی ناشی از جهل به ماهیت اندیشهی جدید غرب بود. آنان با دریافت نادرستی که از ماهیت اندیشهی غربی پیدا کرده بودند، به دنبال ویژگیهای شرایط امکان تأسیس تجدد در غرب، در وضعیت امتناع در ایران بودند و حاصل بحث آنان، از سویی، راه را بر درک درست سنت مسدود کرد و از سوی دیگر، دریافتی سادهانگارانه از تحول اندیشه در مغربزمین را القا کرد که از بنیاد با ماهیت آن اندیشه و نسبت آن با تمدن غربی سنخیتی نداشت» (طباطبایی، 1379، ص 10). پرپیدا است که تجددستیزی زمانی که با جهل به ماهیت تجدد نیز همراه باشد، لاجرم به اتخاذ موضع سیاسی در باب نسبت ما و غرب میانجامد. کاری که «احمد فردید»، «جلال آلاحمد»، «علی شریعتی»، «احسان نراقی» و نهایتاً «داریوش شایگان» (البته در آثار متقدم خویش) هر کدام به درجاتی با آثار خود انجام دادند و با تأکید بر رابطهی استعماری غرب با ما و سخنسرایی در باب مادیت تمدن غربی و معنویت تمدن شرقی، به وضعیت عدم خودآگاهی تاریخی ما تداوم بخشیدند.
♦️بدین کیفیت که ابتدا ایدهی فلسفی غربزدگی توسط فردید طرح و سپس به همت جلال آلاحمد سیاسی و با مجاهدت علی شریعتی در تلفیق اسلام و مارکسیسم، تبدیل به یک ایدئولوژی شد. در گام بعدی نیز نمودی از این ایدئولوژی تجددستیزانه، در ضمن تحلیلهای جامعهشناسانه احسان نراقی از بحرانهای غرب، مسبب تدوین نظریهی فلسفی علیه تجدد توسط داریوش شایگان و در نهایت قوامیافتن تئوریک تجددستیزی به عنوان یک مقولهی عمومی در آستانه انقلاب 1357 در ایران شد. مقولهای که پیش از پدیدار شدن نخستین نشانههای سرنگونی رژیم شاه، تبدیل به یک روحیهی ملی شد و نقش اساسی را در سرنگونی نظم موجود و تضعیف و حتی در مواردی تعطیلی روند توسعه و تجدد در جامعه ایرانی بر عهده داشت. این خطای روشنفکری ایرانی بعدها توسط داریوش شایگان که عمر درازی داشت و از این شانس برخوردار بود که ثمرات و نتایج استقرار اسلام سیاسی را ببیند ضمن اذعان به این نکته که نسل کنونی جوانان ایران، شعورشان از نسل ما بسیار بیشتر است، صراحتاً گفت: «باید اعتراف کنم شرمندهام که نسل ما گند زد!» او در گفتگویی با یکی از نشریات چاپ تهران با اشاره به این نکته که ما روشنفکران جایگاه خود را ندانستیم و جامعه را خراب کردیم افزود: «ایران در سالهای دهههای چهل و پنجاه داشت جهش میکرد. ما از آسیای جنوب شرقی آن موقع جلوتر بودیم، ولی بعد آنها پیش افتادند و موفقتر شدند. علت عدم موفقیت ما به نظر من این است که ما شتاب تغییرات را تحمل نکردیم. حالا چرا؟ نمیدانم. همچنین ما روشنفکران آن دوره هم پرت بودیم و تحلیل درستی از جایگاه خود در جامعه و جامعۀ خود در جهان نداشتیم… ما باید گامنهادن در مسیر صنعت و پیشرفت را از مونتاژ آغاز میکردیم. جالب بود که روشنفکران آن دوره از این مونتاژ به بورژوازی کمپرادور یاد میکردند.» (شایگان، 1395)
♦️اتحاد نامعقول روشنفکران نسل سوم ایران در مواجههی مقلدانه با غرب و توجه غیرمجتهدانه به سنت، به جایی جز سراب نمیتوانست برسد. این نویسندگان بدون التفات به بنیادهای سنت و مدرنیته، با مسافرتی روحی به عقبهی فرهمند مشرقزمین، چراغ جادویی را برای ایرانیان به ارمغان آوردند که از آن جز توهم صادر نشد. هر یک از آنان با گرفتن ایدههایی از احمد فردید که خود فردید آن ایدهها را از هانری کربن گرفته بود، دست به کار تدوین نظریاتی شدند که ثمرهاش ایجاد تجددستیزی رادیکال در دههی پنجاه بود. «فردید با مفهوم «غربزدگی» برچسب درستی به وضع بیمارگونهی تاریخی ما زده بود، بیآنکه بتواند آن را به روشنی شرح و تحلیل کند. شاید مشکل او این بود که خود را بیرون از این وضع و چیرهشده بر آن میانگاشت، در حالی که سراپا گرفتار وضع روانی کینتوزانه گذار از غربشیفتگی به غربستیزی بود.
🔹
ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۸ سیاستنامه در تامبرد مطالعه کنید.
🦉
@goftemaann