آشتی فلسفه و دین در فلسفهُ هگل شاید کمتر فیلسوفی باشد که به قدر هگل وقتی خواست همهُ عناصر جهان و هستی را در فلسفه گرد آورد ، دین را نیز در کلیتِ فلسفی خویش متحد فلسفه می سازد تا مجموعه ای از همهُ مولفه های تاثیر گذار در خدمتِ پیشرفت و توسعهُ زندگی در تاریخ بر اساس منطق دیالکتیکی خود و مرتبط باهم بنا نهد .
بنظر هگل هر چیز واقعی از جمله
دین می تواند عقلانی شرح و بسطی دیالکتیکی پیدا بکند ، مشروط بر آنکه روش دیالکتیکیِ این بدوبستان اِعمالی خلاقانه داشته باشد .
دلوز پرسش می کند چگونه انسان و خدا آشتی می کنند ؟
آیا این پیوند برای امر تحصیلِ پیشرفت عام در تاریخ نشان نمی دهد که دیالکتیکِ هگلی
بدل به گام زدن در هوا می شود ، یا فهمِ بد معنا و زمینه های این دو نسبت نخواهد بود ؟
دلوز در نیچه و فلسفه نوشت :
"
دیالکتیک ( هگلی ) تغییر و دگرگونی را بد می فهمد زیرا بسنده می کند به جا به جایی میانِ [ یا تبدیلِ ] طرف های انتزاعی و ناواقعی . "
برای دلوز آشتی دین و فلسفه به شیوهُ
فوئرباخ جار می زنند که
انسان جای خدا را می گیرد ،
که انسان امر الهی را همچون خیرِ خاص خود یا همچون ذاتِ خود باز می یابد ، که
الهیات به انسان شناسی تبدیل می شود .
فوئرباخ می گوید که انسان تغییر کرده است ،
انسان خدا شده است ، خدا تغییر کرده است ،
ذاتِ خدا ذاتِ انسان شده است .
نقد دلوز بر اساس مفهوم واکنش گر بودن نزد نیچه شکل می گیرد ،
بدین ترتیب که
خدا شدن انسان در نسبت دیالکتیکی که با با نفی خدا یک گام به ایجابیتی نو تلقی می شود و در راستای فلسفهُ هگل برای خود شدن دراین شدن اتفاق می افتد و ایدهُ اگاهی توانی تازه می یابد تا گامی عقلانی به پیش بردارد .
اما دلوز چنین
انسانی را بر اساس رویکرد دیالکتیکیِ هگل ، واکنش گر می داند که با
اعلانِ تصاحب خدا و از آن خود کردن ( آنچه فوئرباخ می گوید در پیروی از هگل ) تغییری ماهوی در راه نیست ، به تعبیر نیچه خود
انسان شبیه خدایی شده است که قرار است مِن بَعد با استدلال منفیت انگاری ، نباشد ،
و تاویل دلوز در راستای نقد نیچه ای آن است که
چنین انسانِ واکنش گری برده است ، انسانی که در
معرفی خود همچون خدا نیز همچنان برده می ماند .
" همیشه برده ،
ماشینِ ساختِ امرِ الوهی . "
چیستی خدا هم تغییر نکرده است ، همچنان الهی ، همچنان موجود برین ،
ماشین ساخت برده .
بنظر دلوز آنچه صرفا تغییر کرده همانا مفهوم
واسط است ، همانا حدهای میانی اند
که می توانند محمول یا موضوع یکدگر نیز باشند : خدا یا انسان .
خدا شدن انسان بازنمودِ زندگی خوار شده و زاهدانه است ( توجه کنیم که دلوز نقدهایش را در امتداد مفاهیم نیچه ای به دیالکتیک هگلی پایه ریزی می کند ) .
بنابر این ا
بژهُ خواست نیستی محمول هیچ انگاری است .
پس برای نیچه قبل و بعد مرگ خدا ( با عنایت به عبارت مشهور " خدا مرده است " ) انسان آن که هست باقی می ماند و دگرگونی برای رها شدن از وضعیت فروبسته و جزمی ناممکن است ، بر خلاف آنچه هگل بر اساس منطق دیالکتیکی اش از
" مردن خدا " در درام مصلوب شدن مسیح ذیل ترکیب "
آگاهی اندوهگین " تبیین می کند که لحظهُ دردناک و گسست فرد و کل ، به سرانجامی مثبت و گشاینده از وحدت کل انسان و خدا منتج می شود .
اینجاست که دلوز می گوید
دیالکتیکِ هگل معنا را بد می فهمد زیرا نادیده می گیرد ماهیت نیروهایی را که به شیوه ای انضمامی پدیده ها را تصاحب می کنند ، و نادیده می گیرد عنصر / مبنای واقعی ای را که
نیروها و کیفیت ها و نسبت هایشان از آن مشتق می شوند و
فهم نادرست از تغییر را .
به همین خاطر مرگ خدا در جلجتا ، لحظهُ اندوهگینی است که آبستن زاده شدن لحظات و دورانی جدید را نوید می دهد .
دلوز :
دیالکتیک هگلی آشتیِ دوبارهُ خدا و دین را جار می زند ، اما این آشتی دوباره چیست جز همدستیِ قدیمی خواست نیستی ...
دیالکتیک جایگزینیِ خدا با انسان را جار می زند ...
برای دلوز این روند دیالکتیکی هگلی جز یک تعویض غیر کیفی و نیهلیسم چیز دیگری نیست ، تبدیل تضاد را با جا به جایی نوشونده انگاشتن ، که در آگاهی اندوهگین نزد هگل اتفاق می افتد ، همان ایدئولوژیِ طبیعی کینه توزی و وجدان معذب گناه آلود و خواست نیستی است .
دلوز :
دیالکتیکِ هگلی از ابتدا تا انتها اندیشه ای اساساً مسیحی است :
ناتوان از آفریدنِ شیوهُ جدیدِ اندیشیدن و احساس کردن است ..،
مرگ خدا برای هگل و نیچه ماهیتاً متفاوت اند .
نفیِ رخداده در دیالکتیک هگل در مواجههُ فلسفه و دین ، یا انسان و خدا ،
نیستی و بردگی دوباره را برقرار کردن است .
https://t.me/ggggguttعلی - زاهدی